![]() |
![]() |
|
|
گزارش گیگیل از رفتن به استخر را بخونید :
ـــ مان جان اولش باباش به من گفت : گیگیل باستا این کنار تا با هم بریم توی استخر . منم گفتم چشم باباش جان . بسم الله الرحمن الرحیم ، همه اش تا ... ( یعنی اینکه بی اجازه پریده توی استخر بچه ها) بعدش مان جان رفتیم یه جایی که همه اش بخار بود ، بعد اومدیم رفتیم جک وزی ! (جکوزی) بعدش باز رفتیم یه جایی که همه اش بوی درختای مینا اینا (منظورش درخت اکالیپتوسه که توی حیاط خاله ام که ساکن شیراز هستند سبز شده ) می اومد . بعدش گاه گداری هم که آب میوه می خواستم باباش جانم برام میخرید ولی من ندادم خودشم بخوره. من : حالا بازم می خوای بری استخر ؟ ـــ آره ! بهش قول دادم !!! ( یعنی به استخر) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 16:0 توسط مان جان |
|
|
توروخدا مصاحبه گیگیل منو توی تلویزیون دیدین ؟
دیشب رفته بودیم که شام بخوریم . بعد از شام هم تصمیم گرفتیم یه خرده راه بریم که یک دفعه دیدیم گزارشگر تلویزیونی میکروفون را گرفت جلوی دهن گیگیل و گفت : آقا کوچولو فکر می کنی نتیجه مسابقه ایران بحرین چند چند میشه ؟ گیگیل هم عین آدم بزرگا یه خرده فکر کرد و گفت : به گمانم دو یک ... نه ، سه ، دو بشن . گفتند از اخبار ساعت ۱۴ شبکه یک نشون میده . امروز همه کارهامو تعطیل کردم و نشستم پای تلویزیون . الهی مادر فدات شه که اینقدر آقایی . بعدازتحریر : دیشب بعد از مصاحبه تلویزیونی گیگیل |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 15:54 توسط مان جان |
|
|
نگاهش می کنم و به خودم میگم یعنی وقتی به بزرگ شد هم به همین مهربونی باقی می مونه ؟ نمیدونم . دستای کوچولوش رو می گیرم توی دستام و بهش میگم : کی جیگر مامانه ؟
لبخندش همیشه قشنگه . گاهی اوقات نمیدونم دارم با یه آدم بزرگ حرف می زنم یا یه بچه . فقط می دونم پسر کوچولوی من خیلی بیشتر از سنش می فهمه . مثل تمام بچه های این دور و زمونه .اینم یک نمونه اش : دیشب خیلی دیر رفتم خونه. ساعت تقریبا یازده شب بود. به خاطر یه خبر مجبور شده بودم تا دیر وقت محل کارم بمونم . در را که باز کردم قیافه خسته باباش رو دیدم که داشت اسباب بازی های گیگیل رو جمع می کرد. خسته و هلاک خودم رو ولو کردم روی مبل و سراغش رو گرفتم: من اینجام . داشتم از خودم می پرسیدم پس چرا طبق معمول نمیاد خودش رو پرت کنه توی بغلم و آویزونم بشه که یه دفعه گفت : مان جان ! میشه یه دخه بیای اتاخ من ؟ رفتم . روی تختش چهارزانو و دست به سینه نشسته بود. احتمالا فکر می کرد چون می خواد حرف مهمی بزنه خودش هم باید مودب بشینه . یه خرده نگاهم کرد و گفت : تو نمیگی این وقت شب میای خونه این گیگیله ، این باباشه ناراحن میشن ؟ مگه تو باباشی که دیر بیای خونه باباشم زود بیاد خونه . بعد هم فرمودند که خسته شدن : از بس که توی این خونه همه اش همه چی عوضیه ( برعکسه ). اگر شما هم مثل باباش از خنده روده بر شدین باید بگم گلی به جمال شما و باباش و این پسرش |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 19:49 توسط مان جان |
|
|
میاد خودش رو می چسبونه به پاهام و میگه : مان ؟
ــ بله ــ تو منو دوست داری ؟ ــ اووم... خیلی ــ از همه بیشتر ؟ ــ آره پسرم ــ از باباش هم بیشتر کمی مکث می کنم : خب ، هر کسی سر جای خودش . ــ هنی چی ؟ ــ یعنی اینکه من هر دوتای شما رو به اندازه خودتون دوست دارم معلوم است که چیزی دستگیرش نشده . باز می پرسد هنی چی اندازه خودتون ؟ عاجز شده ام : خب ، یعنی اینکه هر دوی شما رو به یک اندازه دوست دارم . در حالیکه سرش را پایین انداخته است و پایش را تکان می دهد : پس چرا صبر نکردی من بزرگ شم بیام شوهرت کنم؟ . پس چرا رفتی زن باباشم شدی ؟ ای خدا ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 19:19 توسط مان جان |
|
|
چند شب پیش از اونجایی که مطمئن بودم داره به حرف هامون گوش میده با خنده به پدرش گفتم : تو فکر می کنی اگه با گیگیل به باقالی پلو درست کنیم خوشمزه میشه ؟ باباش هم که موضوع را گرفته بود با خنده گفت چرا که نه ؟ خیلی هم خوب میشه . خب حالا کی نقشه مون رو عملی کنیم . بعد دوتایی نگاه کردیم به گیگیل که سرش رو کرده وسط کتابی که باباش داشت می خوند و مثلا محل به ما نمی گذاشت. خلاصه یه خرده سر به سرش گذاشتیم و بعد هم بهش گفتیم که شوخی کردیم و فکر کردیم ماجرا تموم شده است . ولی فکر می کنید فردا که رفتم مهد کودک دنبالش با چی مواجه شدم ؟
خانم مدیر : من باید با شما صحبت کنم من : خواهش می کنم . بفرمایید خانم مدیر : شما فکر می کنید واقعا با تهدید میشه بچه ها را تربیت کرد؟ من : ( با چشمانی از فرط تعجب گرد شده ) : نه چرا فکر می کنید من اینطوری فکر می کنم ؟ خانم مدیر : پس این جریان باقالی پلو چیه ؟ من ( در حالیکه نزدیکه از فرط بدبختی دیوونه بشم ) اون ... اون فقط یه شوخی بود ... بله ... جناب آقای گیگیل وقتی که نوبت خواب بعد از ناهار میرسه با قیافه مظلومی که دل سنگم براش آب میشه به فرزانه جونش میگه : فرزانه جون ! ببین من میخوام باقالی پلو بشم . نخوابم دیگه !!! این هم از آخر و عاقبت باقالی پلو درست کردن ما. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 18:54 توسط مان جان |
|
|
چند روز پیش گیگیل می خواست با پدرش بره استخر . در ضمن بگم که اون به همه دختر بچه ها میگه جوجول . چون یه بار که دختر یکی از دوستان را جوجه خطاب کرد و با واکنش ما مواجه شد این اسم رو از خودش اختراع کرد تا هم صدای منو بند بیاره هم به مقصود خودش برسه . داشتم می گفتم . می خواست با باباش بره استخر و من هر چقدر بهش گفتم بذار خودم می برمت گفت استخر شما جوجول داره و من نمی یام . بعد وقتی من یواشکی داشتم به باباش می گفتم که این کار خطرناکه و اصولا شما مردها همین جوری هم حواستون پرت خدایی هست و امکان داره مشکلی براش پیش بیاد سرش رو از توی اتاق بیرون آورد و گفت : مان جان ؟ تو واقعا فکر می کنی من از اون میله که پله داره جدا میشم برم آب بازی کنم ؟ نـــــــــــــــــــــــه ! چه حیوونی این مان جان ما بابا.
خلاصه با هزار سلام و صلوات فرستادیمش رفت . اما می دونید نتیجه اش چی شد ؟ شوهرم روزی هزار بار به خودش لعنت می فرسته که چرا اونو با خودش برده . چون تقریبا هیچ بچه ای از لگدهای گیگیل که با اتکا به همون میله مذکور پرانده شدند بی نصیب نمونده . حالا چند روزی میشه که من با گیگیل کاملا رسمی صحبت می کنم تا بفهمه از دستش ناراحتم . هرچند فکر نکنم خیلی کارساز باشه . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 18:44 توسط مان جان |
|
|
من یه مامانم که از امروز دلم می خواد درباره پسربچه آتش پاره ام بنویسم. رک و راست از وقتی که وبلاگ نوشی و جوجه هاش و باقی وبلاگ های مرتبط را خواندم به این نتیجه رسیدم . چون هیچ بدم نمیاد که آدم های زیادی کوچولوی منو دوست داشته باشند. در ضمن این هدیه ای است از طرف من به گیگیل چهارساله . تا زمانی که بزرگ شد لااقل مثل ما فراموش نکنه با چه محبتی بزرگ شده و قد کشیده .
و اما در مورد اسم باید بگویم هرچند اسم واقعی اش این نیست ولی توی خونه واقعا گیگیل صداش می کنیم . چون به نظرمون اون واقعا یه گیگیله درست و حسابیه . گیگیل به من میگه مان جان . پدرش هم را اصولا باباش صداش می کند. ( از من یاد گرفته که اصولا تلفنی به جای اسم شوهرم ، با لفظ باباش صداش می کنم ) . این ماجراها واقعی است . او تقریبا تمام مدت روز با اون چشم های قهوه ای و شیطون به من زل می زنه و هر حرکت مرا زیر نظر می گیره. گاهی اوقات وقتی زیادی بهم گیر میده و شاکی ام می کنه با قیافه ای حق به جانب بهم میگه : آخه مگه تو مان جان من نیستی مان جان ؟ پس چرا اینقدر اخم داری ؟ من هم فقط به همین دلیل می نویسم . چون توی دنیا فقط مان جان گیگیل هستم و همین نه تنها برام کافیه از سرم هم زیاده. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 18:35 توسط مان جان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 |
| پیوندها |
|
دوشس کوشا اروند خاطرات لیمویی خرگوشک آهو کوچولو نوشته هایی برای پسرم پرستو حس قشنگ مادری |
|
RSS
|