![]() |
![]() |
|
|
دیروز منو و گیگیل توی خونه نشسته بودیم (بعد از ناهار) و اتفاقا داشتیم راجع به گرمای هوا حرف می زدیم که یه دفه دیدیم از در تراس یه گنجشک اومد توی خونه و شروع کرد به دور چرخیدن. آخر سر هم افتاد. من که گفتم مرد. رفتیم بالای سرش دیدم داره تکون می خوره. خلاصه من یه دستمال برداشتم و به گیگیل گفتم بذارش توی دستمال. می خواستم ببینم بالهاش یا پاش زخمی نشده باشه. کلی اینور و اونورش کردیم تا اینکه یه دفه گیگیل گفت : مان جان ! شاهستی تشنه اشه. من که باورم نشد ولی وقتی دیدم هیچ زخمی نداره گفتم شاید گیگیل راست بگه. خلاصه رفتیم یه کاسه آب آوردیم و گنجشک حالا نخور پس کی بخور. بعدش هم یه خرده نون ریختیم جلوش و بردیمش جلوی کولر. بعد از یه ساعت بالاخره جون گرفت و شروع کرد به پریدن. گیگیل هم رفت در تراس رو باز کرد که گنجشکه بره. ولی نمی رفت. خلاصه من به گیگیل گفتم مادر ولش کن خودش هر وقت خواست میره. دوباره نشستیم و چونه مون گرم شد به تعریف کردن که دیدیم گنجکشه اومد نشست روی سر گیگیل . من با خوشحالی گفتم انگشتت رو بیار بالا که بشینه روی انگشتت . گیگیل هم این کار رو کرد. خلاصه حیف که دوربین نداشتم وگرنه از قیافه گیگیل با اون گنجشکی که نشسته روی سرش حتما عکس می گرفتم. بعد از اینکه یه خرده نشست روی انگشت گیگیل هم ، یه دفه پرید و رفت. حالا از دیروز تا حالا کار گیگیل خان این شده که مدام بره کاسه آب کنه ببره بذاره توی تراس برای گونگیشتا. بدبختی اینجاست که حتما باید توشون یخ هم بندازه تا اونا آب خنک بخورن. تازه فقط با دلیل و مدرک آوردن باباش بود که راضی شد به جای آب براشون شربت نبره. خلاصه که از دیشب تا حالا حسرت آب خنک مونده به دلمون.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 16:30 توسط مان جان |
|
|
این پست رو می خوام انتقال بدم به باباش گیگیل. البته می دونم گیگیل خان که اینجا جای این حرفا نیست ولی یه بار هم که شده اجازه بده از این بلباگتون سوءاستفاده بشه.
نمی خوام بنویسم من شوهرم رو دوست دارم و از این حرفا چون این حرفا اگر هم گفتنی باشه باید به خودش گفته بشه. من اینجا می خوام فقط ازش یه تشکر خشک و خالی بکنم. بخاطر همه زحمت هایی که می کشه و همه مهربونی هایی که به آدم جون میده تا ادامه بده. ممنون باباش گیگیل که این قدر هوای مان جان رو داری. بقول گیگیلت ژوبران (جبران) می کنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 11:16 توسط مان جان |
|
|
در جواب دوستانی که پرسیده بودند گیگیل بالاخره رفت تولد آرین یا نه باید بگم بله رفت . همراه با شخص مورد نظر هم رفت. هر چند گویا توی مهمونی دعواشون شده بود و حالا می خوان جدایی بشن.بهرحال خاطره چندان خوشی نبوده و منم بخاطر همین ننوشتم. پسرم دچار شکست عاطفی شده
گویا ماجرا از این قراره که مهراوه توی مهمونی یه ذره از کیکش رو می ریزه روی کت و شبشال (شلوار) گیگیل خان که بسیار بسیار نسبت بهش حساس تشریف دارند و وقتی گیگیل اعتراض می کنه اونم میگه : فدای سرم!!! در نهایت گیگیل خان هم زنگ زد به موبایل باباش که بیاین دنبال من دیگه حوصله ام سر رفته. ما هم که همون دوروبرها هی داشتیم خونه آرین اینا رو طواف می کردیم و منتظر بودیم در اولین فرصت بریم سراغ گیگیل از خدا خواسته رفتیم دنبالش. چنان عصبانی اومد بیرون که من ترجیح دادم چیزی نپرسم. جالب اینه که کادوش رو هم نداده بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 14:20 توسط مان جان |
|
|
خـــــــــــــــــــــــــــــــب ! به سلامتی جوجه های نوشی هم برگشتن خدارو شکر حالا ما با خیال بسیار بسیار راحت تری می تونیم بریم سراغ قصه ها و ماجراهای خودمون با این گیگیل خان به قول خودش عزیز دل. و اما آخرین صفتی که گیگیل خان به مان جانشون دادن از این قراره که : بعد از خوردن قرمه سبزی مبسوط همراه با ماست فراوان ــــ مان جان میدونستی تو خدای خوشممز جاتی ؟ خودتم که خوشممز ترین مان دنیایی باباش : یعنی چی که مامانت خوشمزه ترین مامان دنیا است ؟ گیگیل بعد از یه بوس گنده و آبدار از صورت من : هنی این!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 12:58 توسط مان جان |
|
|
« یه روزی منو و مان جانم می خوایم بریم سرزمین عجایب. هنی قراره باباشم رو هم ببریم. مان جان میگه اونجا خوف نیست. همه بازیاش کامپیوپریه . تو نمی تونی بدویی و جیخ بزنی اما من میگم دلم می خواد اونجارو ببینم. باسه همین قول داده که بریم. باباشم خوشحال شده. بس که بازی کامپیوپری دوست داره خب. هنی تو میگی اونجا چه شکلیه ؟ هنی من از روی اون گاو نمی افتم ؟ اصلا ببین شاهستی مان جان میذاره من سوار گاو بشم ؟ هنی کی میریم ؟...»
این بود بخشی از مکالمه گیگیل با خودش توی اتاق درباره سرزمین عجایب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 14:43 توسط مان جان |
|
|
دیشب یه اتفاق خیلی خیلی بامزه افتاد و اون اینکه یه دختر کوچولوی خیلی متشخص خونه مون زنگ زد و خواست با گیگیل حرف بزنه. منو و باباش که از بس هول شده بودیم هر کدوم یه طرف می دویدیم و نمی دونستیم چیکار کنیم. آخه این اولین بار بود که کسی زنگ می زد و با گیگیل کار داشت. خلاصه به هزار بدبختی گیگیل خان رو که توی دستشویی مشغول تمرین آواز بودند بیرون کشیدیم و گفتیم بره تلفن رو برداره. بعد هم هر کدوم خودمون رو زدیم به اون راه که یعنی اصلا اهمیت نداره و از این حرفها.
گیگل هم بعد از یه مدتی زیر چشمی مارو نگاه کردن گوشی رو برداشت . و آما مکالمه گیگیل ـــ سلام! تویی ؟چی شده؟ ـــ.... ـــ خب چرا زنگ زدی خونه مون ؟ صبر می کردی من پردا (فردا) می اومدم دیده ـــ.... ـــ نه من حوصله ندارم به مان جانمم نگفتم هنوز ـــ.... ـــ خف من بتو چیکار دارم تو برو ـــ.... ـــ شاهتم (شاید هم) ـــ.... ـــ حالا ببینم چی میشه ـــ.... ـــ خف بابا قول میدم، اما ابل (اول) به مان جانم بگم ـــ.... ـــ خداسظی (خداحافظ) بعد هم که گوشی رو قطع کرد به من گفت : مان جان من شاهستی(شاید) پردا برم تبلد(تولد) آرین. اگه رفتم برم ؟ ـــ منظورت اینه که اگه خواستی بری ؟ ـــ اوهوم ـــ نمیدونم خیلی دیر به ما گفتی ـــ آخه نمی خواستم برم که . این مهرابه (مهراوه) میگه تو نیای منم نمیرم. نه که من می خوام ازدواجش کنم. همین بعدازتحریر: همراه و همصدا با باباش جان اونقدر قربون صدقه اش رفتیم و اونقدر از تصور بزرگ شدنش قند توی دلمون آب شده که دیگه به سرگیجه افتادیم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 16:28 توسط مان جان |
|
|
ـــ جناب آقای گیگیل بالاخره امشب می خوای بخوابی یا نه ؟ من فردا باید برم سر کار
ـــ فعلا میل خواف ندارم اصرار نکن ـــ اما من ... ـــ گفتم اصرار نکن. الان بدجوری داری میری روی مخم مان جان ـــ تو ... تو این حرفارو... ـــ یه کم فکر کن ؟ مگه من جز مهدکودک جای دیده (دیگه) هم میرم؟ ـــ این چه مهد کودکیه که این حرفارو به شما یاد میده ؟ در حالی که به هوا پریده و با خوشحالی : می بینی چقدر بده ؟ نرم دیده. تو هم بمون خونه تون
بعد از تحریر : کسی از نوشی خبر جدیدی نداره ؟ یعنی میشه وقتی امروز از دادگاه برگشت بچه هاشو دم در ببینه؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 12:16 توسط مان جان |
|
|
الان با بابای گیگیل حرف زدم. حالم بهتر شد. بهش نگفتم که سر نوشی چی آوردن . چون احتمالا اونم می خواست از شهرستان راه بیفته بیاد دنبالم! چرا زندگی ها اینقدر با هم فرق می کنه ؟ چرا یه مرد باید به خودش اجازه بده با کسی که لااقل زمانی همسرش بوده اونم سر یه چیز مشترک که از گوشت و خون هردوشون هم هست اینجوری رفتار کنه. به خودم میگم باید حرفای اون مرد رو هم شنید ولی مگه ما چی داریم جز بچه هامون که حالا لااقل بخاطر اونها هم که شده یه بار بی منطق باشیم ؟ اصلا چرا همیشه ما باید جانب منطق و انصاف رو نگه داریم.
نه، این وبلاگ جای این حرفا نیست. قرار بود فقط از گیگیل بنویسم و کارهاش . ولی ... پسرک من ! بزرگ که شدی یادت باشه توی زندگی مشترک صاحب مطلق هیچی نیستی بزرگ که شدی یادت باشه هیچ وقت این جمله «من مردم» رو به زبون نیاری بزرگ که شدی یادت باشه هر کاری که خواستی بکنی طرف مقابلت رو در نظر بگیری اگر اون مرد لحظه ای خودش رو جای نوشی گذاشته بود شاید این کار احمقانه رو نمی کرد. شاید اصلا کار به اینجاها نمی کشید. بعد از تحریر: الان گیگیل زنگ زد. به فرزانه جون گفته بود زنگ بزنه به من که باهام صحبت کنه. نگرانه! واقعا نگرانه! و من متعجبم.برام خیلی جالبه که گیگیل در قبال من اینجوری احساس مسئولیت می کنه. خدایا الان آلوشا تو چه حالیه ؟ ـــ خوبم مادر خوبم ، تو خوبی ـــ من که خوب بودم ، حالا شاهستی نباشم. نیام ؟ ـــ کجا ؟ ـــ دمبال تو دیده. ـــ آخه چه جوری می خوای بیای مادر من؟ ـــ آژامس میگیرم ، هنی پرزانه جون می گیره میام دیده (دیگه) ـــ نه پسر من به حرف گوش کن مامان خیلی کار داره ـــ نه مادر من ، تو گوش کن مگه تو چیز نیستی ؟ ـــ نه ناراحت نیستم ـــ ناراحن که نه ، اون ... ـــ چی ؟ ـــ همون که باش جان می گفت ؟ ـــ چی ؟ ـــ همون که موخه رفتن گفت دیده. گفت ترا مواظبت کنم تو موهومی(مهمی ) ـــ آهان ! امانت ، گفت من امانتم دست تو ـــ آره ! حالا بیام امانتی ؟ ببخشید که مامان خیلی حوصله خندیدن نداره . قربونت برم. کاش امانت های نوشی رو بهش برگردونن. اون وقت منم بهت قول میدم بذارم هر چقدر که بخوای امانتی ام کنی. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 13:22 توسط مان جان |
|
|
ای خدا امروز چقدر روز بدیه. جوجه های نوشی رو بردن و من از صبح تا حالا اونقدر بدبیاری آوردم که نگو. زنگ میزنم به گیگیل . بهش میگم مامانی خاله نوشی یادته؟ آلوشا و نوشا ؟ میگه اوهوم . میگم یادته کارای بچه هاش رو می خوندیم و می خندیدیم؟ میگه اوهوم.براش تعریف می کنم که حالا بچه ها پیش مادرشون نیستند و اون داره دیوونه میشه . میگه چرا ؟ میگم چون ...
چی بگم به بچه ؟ میگم هیچی مادر برمیگردن. ساکت می مونه. بعد میگه : مان جان حال نداری ؟ می خوای بیام دنبالت بریم خونه ؟ دلم ضعف میره . می خوام مثل همیشه بزنم زیر خنده و قربون صدقه اش برم که یاد نوشی می افتم . خنده یادم میره . خیلی جدی بهش میگم نه مادر جون کار دارم. ساکت میشه . بعد وقت خداحافظی میگه من دعا می کنم باشه ؟ میگم واسه چی دعا می کنی ؟ میگه : باسه اینکه جوجوها برگردن ، تو بخندی ، باباشم از مفاسرت بیاد ، خودمم همه اش خوشحال باشم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 12:34 توسط مان جان |
|
|
هر وقت میریم حموم من برای گیگیل یه شعر می خونم تا حوصله اش زیر دست من سر نره. به خصوص وقتی که دارم سرش رو می شورم چون اصولا خوشش نمیاد کسی به موهاش دست بزنه. و اما این هم شعر که با جواب گیگیل همراهه. البته اغلب زیر لبی
من : عزیز مادر کی بوده ؟ ـــ گیگیل جان! خوشگل مادر کی بوده؟ ـــ گیگیل جان کی پسر ناز منه؟ ــ منم ، من کی محرم راز منه ؟ ـــ گیگیل جان این شعرها همین جور ادامه پیدا می کنند تا آخر سر گیگیل داد بکشه: خودم خودم همش خودم
و این بود ماجرای حمام کردن شیخنا گیگیل!
بعد از تحریر: امروز همه کار و زندگی ام رو ول کردم نشستم پای این وبلاگ. اصولا هر چیزی که مربوط به گیگیل باشه منو میخ خودش می کنه . درست مثل خودش که بدجور به زندگی میخم کرده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 15:3 توسط مان جان |
|
|
راستی یادم رفت بگم. دیشب بعد از اون دعوای شدید گیگیل من را!(من که اصلا تازگی ها تذکره الاولیا نخوندم
بعد از تحریر : ببینم غش و ضعف کردن من بعد از شنیدن این جملات که دیگه نوشتن نداره ، ها ؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 13:38 توسط مان جان |
|
|
گیگیل میاد سراغم و میگه :
ـــ مان جان! چی داری می خونی ؟ میدونم که اگر بگم کتاب ول کن نیست.بهش میگم : «سال های سگی» ـــ مال کیه ؟ ـــ ماریو بارگاس یوسا ـــ من می شناسمش ؟ ـــ نه قربونت برم . ولی بزرگ که شدی باید بشناسی اش ـــ واسه چی می خونی ؟ ـــ باید نقدش رو بنویسم ـــ هنی بازم مقش داری ؟ ـــ آره ، بازم ـــ حالا توش چی نبشته ؟ ـــ داستان یه کسی است که توی یه مدرسه نظامی درس می خونه ـــ خف ؟ من که حوصله ام سر رفته : خب یعنی چی ؟ ـــ خف بهدش چی ؟ ـــ خب یک سری اتفاقات براش می افته و ...
ـــ گیگیل توروخدا ، نمی خوای که من بشینم این کتاب برات تعریف کنم ؟ گیگیل در حالیکه اخم هاش رو کرده توی هم : باسه مردما تعریف می کنی ( منظورش نقد کتابه ) به من که می رسه گیگیل توروخدا داری ؟ خب بگو ببینم این تو چی نبشته ؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 12:34 توسط مان جان |
|
|
من به گیگیل ( بر اساس پیشنهاد اروند ) با ذوق و شوق تمام: گیگیل دلت می خواد عکست رو توی وبلاگت بذارم
گیگیل : دیگه چی ؟ من : |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 11:43 توسط مان جان |
|
|
تورو خدا شانس رو می بینید. آخه آدم دردش رو به کی بگه؟ همه آدما لااقل توی بچگی شون می خوان دکتر مهندس بشن اون وقت فکر می کنید آقا پسر ما چه شغلی رو برای آینده شون انتخاب کردن؟
ـــ مان جان! من می خوام آدم مباظب (مواظب) استرخ ( استخر) بشم که سوتم داره مادر لااقل بگو می خوام صاحب یه مجموعه ورزشی بشم که آدم اینجور آتیش نگیره خب ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 10:33 توسط مان جان |
|
|
راستی یادم رفت که بگم دو سه شب پیش وبلاگ گیگیل رو بهش نشون دادم. توی بغل باباش نشسته بود و دستش رو گذاشته بود روی دست اون تا وقتی موس رو تکون میده اونم تکون بده یعنی که اون داره این کار رو انجام میده. بهش گفتم گیگیل چشمات رو ببند . بست. وقتی وا کرد وبلاگش جلو چشماش بود. گفت این چیه ؟ گفتم وبلاگ تو ! گفت هنی چی ؟ گفتم یعنی اینکه از این بعد هر کاری کردی این تو می نویسم تا بقیه هم بخونن و بفهمند تو چقدر دوست داشتنی هستی. ظاهرا چیز زیادی دستگیرش نشد چون به باباش گفت باش جان برگرد برو همون بی بی سی
از اون شب به بعد تا تکون می خوره میگه : اینارو تو بلباگت ننویسی ها!
اصولا از اینکه ببینه من یا باباش داریم چیزی می نویسیم خوشش نمیاد. چون معنی اش اینه که وقت نداریم باهاش حرف بزنیم و اون هم باید ساکت باشه. به خاطر همین دیروز جلوی کتابخونه وایساده بود و بهش می گفت : درستت می کنم!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 18:14 توسط مان جان |
|
|
دیشب بازی آرژانتین و برزیل بود. باباش که طرفدار آرژانیتن بود گیگیل رو هم راضی کرد که هوادار تیم آرژانتین بشه. و البته اینم بگم که گیگیل در این گونه موارد همیشه پیرو باباش جانش هست. خلاصه نیمه اول با دو گل برزیل تموم شد و من به خاطر سردرد شدیدی که داشتم رفتم بخوابم. توی خواب و بیداری بودم که یه دفه شنیدم گیگیل به باباش میگه :
ــ اون از باسلولونا (تیم بارسلونا) که باخت ، اون از رسپنجانی (رفسنجانی) که نشد ، این از آرژانتین که مرد از بس گل زدن بهش ، این از مان جان که مریض شده ، آخه تو چرا از هر چی خوشت میاد اینجوری میشی ؟ نگی گیگیل دوستت دارما! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 14:57 توسط مان جان |
|
|
من برادرم رو خیلی دوست دارم. نه مثل خواهر برادرهای دیگه ، خیلی بیشتر . واسه همین هر وقت که میاد خونمون تمام توجه ام صرف اون میشه. البته تا قبل از بچه دار شدن این توجه ناخواسته اعتراض ضمنی باباش و این روزها هم حسادت گیگیل رو همراه داشته. چند شب پیش بعد از خداحافظی با برادرم بی هوا اومدم و یه گوشه خونه نشستم و رفتم توی فکر. گیگیل هم هر چقدر به دست و پام پیچید افاقه ای نکرد . بعد از اینکه حسابی ناامید شد با صدایی که از زور بغض می لرزید گفت :
ــ یه دفه برو مان جان دایی جون بشو خیال همه رو راحت کن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 14:52 توسط مان جان |
|
|
ــــ مان جان ! تو چرا می خوای بری سر کار؟
ـــ پس چیکار کنم ؟ ـــ بشین پیش من ، مواظبتم کن ـــ پس زندگی مون چی میشه ؟ ـــ ـــ منظورم اینه که من باید بخاطر اینکه زندگی مون خوب باشه کار کنم ـــ باش جان هم باید کار کنه ؟ ـــ بله ـــ هنی چی زندگی خوب بشه ـــ خب باید کار کنیم که در آینده زندگی خوبی داشته باشیم دیگه ـــ هنی کی ؟ ـــ وقتی تو بزرگ شدی ما پیر شدیم و نمی تونستیم کار کنیم ـــ خب اون وخت دیگه باسه چی زندگی کنی ؟ ــــ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 15:24 توسط مان جان |
|
|
ديشب وقت خواب ، گيگيل اومد توي اتاق و چپيد وسط تخت و هيچ به چپ چپ نگاه كردناي منو و باباش كه سخت مشغول بحث سياسي بوديم هم توجه نكرد . ما هم ناچار حرفمون رو قطع كرديم و منتظر شديم ببينيم چي مي خواد تا بهش بديم و روانه اش كنيم به اتاق خودش بره . بعد از گذشت نيم ساعت :
باباش : خب گيگيل خان بالاخره ميگي چيكار داري يا نه سكوت ... بعد از گذشت دقيقا يك ساعت : من : بالاخره ميگي چيكار داري يانه ؟ خودت ميدوني كه نميشه اينجا بخوابي. اونم بدون دليل در همين لحظه گيگيل بلند شد و راهشو كشيد و رفت . ما هم بعد از اينكه از تعجب دراومديم تصميم گرفتيم حرفمون رو ادامه بديم كه : من : اصلا يادم رفت داشتم چي مي گفتم باباش : ولش كن. بعدا درباره اش حرف مي زنيم گيگيل در حاليكه سرش رو از لاي در ، آورده داخل : كارم همين بود . از بس داد مي زنين نمي ذارين آدم خواب كنه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 20:3 توسط مان جان |
|
|
در راستاي فعاليت انتخاباتي كانديداهاي رياست جمهوري ، گيگيل كه تقريبا تمام مدت روز از زبان من و باباش يا من و بقيه بچه ها در مورد انتخابات مي شنيد سرانجام جو گير شد و نهايتا روز جمعه هفته گذشته از خواب كه بيدار شديم ديديم روي صندلي نشسته و موهاش رو هم با آب مرتب و شونه كرده :
من : وا! مادر صبح اول صبح چرا اينجوري كردي خودت رو ؟ گيگيل : من مي خوام رياست جمجوري بشم باباش :اه ؟ به سلامتي . خب آقاي رييس جمهور برنامه هاي شما براي آينده چيه ؟ گيگيل : خواهش دارم! من به گيگيلا هر روز شوموكولات ميدم كه بخورن خوشحال بشن. شهر بازي همه اش هست . هر قدر هم كه دوست دارن برن شنا
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 19:57 توسط مان جان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 |
| پیوندها |
|
دوشس کوشا اروند خاطرات لیمویی خرگوشک آهو کوچولو نوشته هایی برای پسرم پرستو حس قشنگ مادری |
|
RSS
|