تبليغاتX
ماجراهای من و گیگیل
من با تمام عشق و احساس : کی عاشق دلخسته گیگیله ؟

گیگیل در کمال خونسردی: همسر آینده ام!!!!!!!!!!!!!!

من :

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 13:13  توسط مان جان | 
خب ، خدارو شکر فعلا که زندگی شیرین شده و من و گیگیل در کمال خوبی و خوشی با هم به سر می بریم. ضمن اینکه حالا جناب گیگیل از اونور بام افتادن و مدام به هر بهانه ای سراغ آقای اسدی میرن و احبالپرسی (احوال پرسی) می کنن. در ضمن طبق پیشنهاد دوستان اون شب بیرون هم رفتند و ضمن خوردن مقادیر معتنابهی سامیمیچ و تنقلات گوناگون حسابی خوش گذروندن. هر چند براش هواپیما نخریدم چون احساس کردم دیگه زیادی بهش مزه میده و شاید این اتفاق براش الگو بشه. جالب اینجاست که وقتی بهش گفتم بخاطر ماجرای آقای اسدی برات هواپیما رو نمی خرم آهی کشید و گفت : این آخای اسدی هم نمی خواد دست از سر ما برداره.

اما ماجرای عذرخواهی اش از آقای اسدی اونقدر خنده دار بود که هم پیرمرد و هم خود ما ساعت ها بهش می خندیدیم. باور کنید گاهی اوقات صدای خنده پیرمرد رو می شنیدیم که تنهایی بلند بلند می خندید و از پنجره پاسیو گاهی اوقات داد می کشید : ای وروجک آتیش پاره. فکر کنم باقی فحش ها رو هم توی دلش می داد.

اون شب من و باباش به همراه گیگیل و یک دسته گل رفتیم سراغ آقای اسدی. پیرمرد که خیلی شاکی بود اولش با گیگیل اصلا خوش و بش نکرد و تحویلش نگرفت. بعد از یه مدتی در حالی که سکوت خیلی سنگینی هم بر فضا حاکم شده بود :

من : آقای اسدی! فکر می کنم گیگیل می خواد یه چیزی بهتون بگه

آقای اسدی در حالی که با اکره داره به گیگیل نگاه می کنه: بفرمایید

گیگیل بعد از مدتی مکث : آخای اسدی من ناراحنم که شما مر...(می خواست بگه مردید که با توی سر و کله زدن منو باباش مواجه شد) ... خف! من ناراحنم که شما غش کردید بلی(ولی) من نمی خواستم شما بمیرید!!!!(بالاخره کار خودش را کرد) اما شما هم تصقیر (تقصیر) دارید چون ابل که ما هر بخت (وقت) بازی می کنیم توی جزیره شما مارو دعوا می کنی دوبم : اصلنم مرهبونی نداری باسه همین باهستی می پمهیدی (می فهیدی) که آدم خوبی نیستی ...

من در حالیکه نمی دونم چه خاکی باید به سرم بریزم : گیگیل شما قرار بود عذرخواهی بکنی نه ...

آقای اسدی : بذارین حرفش رو بزنه خانوم! بگو بچه جان

گیگیل : من ناراحنم. مان جان مرا خیلی دعوا کرده باسه اینکه می گفت من شما رو خیلی اذیت کردم. حالا من بیام از شما بوستی بکنم حالتون خوف شه ؟

آقای اسدی در حالیکه نیشش باز شده بود سری تکون داد و دستهاش رو باز کرد که گیگیل رو بگیره بغلش . گیگیل هم بعد از اینکه دو عدد ماچ آبدار از صورت آقای اسدی کرد بهش گفت : اما شما هم مارو اذیت کردین باخعن!

پیرمرد که دیگه داشت به زور جلوی خنده اش را می گرفت بهش گفت : خب مگه من حق ندارم توی این خونه آرامش داشته باشم؟ دلم میخواد وقتی می خوابم همه جا ساکت باشه

گیگیل : آخه شما همه اش خوافید

پیرمرد که دیگه داره واقعا می خنده : خب حالا واسه اونم یه فکری می کنیم ولی شما هم دیگه از این شوخی ها با بنده نکن. به فکر ادب کردن منم نباش

گیگیل رو به من : مان جان چی میگه ؟

خلاصه که همه چیز به خیر و خوشی تموم شد. صبح روز جمعه گیگیل به همراه باباش رفتند نون تازه خریدن و برای آقای اسدی هم بردن. توی راه یواشکی به باباش گفته بود حالا می خواد یه نشقه(نقشه) بکشه که آقای اسدی هم از این به بعد بیاد باهاشون بازی کنه بلکه اینقدر بهشون گیر نده. خلاصه خدا به خیر کنه.

در ضمن همان پروسه ای که برای روز مادر طی شده بود برای روز پدر هم طی شد با این تفاوت که من از اول تصمیم گرفته بودم گیگیل برای باباش کمربند بخره که خرید. واسه آقای اسدی بعدازظهر جمعه رفت گل خرید. چون ما بهش گفتیم امروز که هیچ کدوم از بچه هاش نرفتن سراغش ما یه جوری خوشحالش کنیم. بیچاره پیرمرد کلی ذوق کرد. خلاصه که به قول باباش اگه فردا دیدیم آقای اسدی توی دروازه وایساده و خودش یه پای اصلی سروصدا توی پارکینگه به هیچ وجه نباید تعجب کنیم. این از سیاست های رئیس جزیره است که در پی تبدیل کردن مخالفان به موافقانه!!!! 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 14:0  توسط مان جان | 
اتفاقی که دیروز افتاد فرصت دلجویی و البته آشتی رو با گیگیل نداد چون به خاطر یه کار خیلی بد که انجام داده بود طوری دعواش کردم که بعدا خودم هم تعجب کرده بودم. ماجرا این بود که گیگیل خان با همکاری بقیه بچه های مجتمع رفته بودن و یک آدامس ناقابل چسبونده بودن به زنگ یکی از همسایه های ما که یه پیرمرده و همیشه با سر و صدای بچه ها مشکل داره. اون بنده خدا هم گویا خواب بوده و اینقدر از صدای ممتد زنگ شوکه شده بود که کارش به غش و ضعف کشید. قسمت بد ماجرا این بود که تمام این نقشه ها رو خود گیگیل خان کشیده بود و بعد هم خودش رو زده بود به اون راه که یعنی من از چیزی خبر ندارم. حالا تصور کنید همه ریختن توی خونه پیرمرد و زنگ زدن به اورژانس که بیاد به دادش برسه و منم در به در دارم دنبال گیگیل می گردم. بالاخره دیدم رفته توی انباری مون توی پارکینگ پنهان شده.

من : سریع برو بالا تا بیام

گیگیل : باسه چی ؟

من : برو بالا تا بیام بگم واسه چی

گیگیل هم سرش رو انداخت پایین و رفت بالا. بعد از نیم ساعت که خودمو رسوندم بالا دیدم نشسته توی پذیرایی و کارتون کارخونه هیولا ها رو گذاشته و با خونسردی کامل داره فیلم تماشا می کنه.

من : بلند شو بیا اینجا

گیگیل : بله !

من : این چه کاری بود که تو کردی ؟

گیگیل : مگه من چیکار کردم؟

یه لحظه خودم هم شک کردم : گیگیل فقط دروغ نگو . همه بچه ها گفتند نقشه تو بوده

گیگیل : ....

من در حالیکه به شدت فریاد می کشم: میدونی اگه اون پیرمرد سکته می کرد چی می شد؟ من چند بار بهت گفتم اون پیره ، تنهاست نباید اذیتش کرد؟ این چه کاری بود گیگیل ؟ اصلا من نمی فهمم یعنی چی که تو دیگرون رو می فرستی جلو بعد خودت میری پنهون میشی ؟ ببین چی دارم بهت میگم یا کاری رو انجام نده یا اگر انجام دادی پای اون وایسا. من از آدم هایی که خودشون جرات انجام دادن کاری رو ندارن بدم میاد. خیلی هم بدم میاد. این آخرین باره که ما داریم در مورد این موضوع حرف می زنیم. حالا برو توی اتاقت چون اصلا دلم نمی خواد ببینمت...

خلاصه حاصل این دعوای سخت این بود که گیگیل رفت توی اتاق و منم یواشکی یه شکم سیر گریه کردم تا باباش اومد. یواشکی موضوع رو بهش گفتم و با هم تصمیم گرفتیم که اون به روی خودش نیاره که از موضوع خبر داره. بخاطر همین باباش رفت توی اتاق گیگیل و دید که نشسته و زل زده به پنجره و آروم داره گریه می کنه :

باباش : چرا گریه می کنی پسرم

گیگیل : مان جان دیگه نمی خواد منو ببینه

باباش : برای چی ؟

گیگیل : من آقای اسدی رو کشتم!

باباش : نه اینطوری نیست... (و خلاصه کلی با هم حرف زدن)

بعد از مدتی گیگیل از توی اتاق اومد بیرون : عذرخواهی دارم

من : اونی که باید ازش عذرخواهی کنی یه نفر دیگه است نه من

گیگیل : هنی تو بازم دلت نمی خواد منو ببینی

من : من این حرف رو نزدم. ولی اگه از کارت پشیمون نشدی فکر کنم این اتفاق بیفته.

گیگیل عصبانی : من خیلی هم تاسف دارم. اصن بختی (وقتی) آقا اسدی مرد خیلی ناراحن شدم...

من : آقای اسدی نمرده حالش بد شده تو نمی تونی فرق این دو تارو بفهمی ؟

گیگیل بعد از لحظه ای مکث و در حالیکه دوباره بغض کرده : باباش جان بیا بهش بگو ایمجوری با من حرف نزنه دلم داره دخ(دق) می کنه. بعدم بگو من رئیس جزیره ام (منظورش از جزیره پارکینگ مجتمع هست) خف رئیسا دستور می دن خودشون که نمیرن که آمامس (آدامس) بچسبونن... حالا هم میرم آقای اسدی رو بوستی (بوس) می کنم میگم مرا ببخش! حالا خوف شد حالا دلت می خواد منو ببینی؟

من در حالیکه به شدت جلوی خودم رو گرفتم تا بغلش نکنم : پسر گلم! قبول داری که کار خیلی بدی کردی؟

گیگیل همچنان عصبانی : بله ! بله! بله

من : خب حالا چرا داد می زنی ؟

گیگیل :...

خلاصه داشت دوباره دعوامون می شد که باباش میونداری کرد و رفتیم دیدن آقای اسدی که البته اونم ماجرا داره و بعدا در موردش می نویسم.

بهرحال ماجرا اگرچه به خیر و خوشی تموم شد ولی من اولین دعوای سختم رو با گیگیل کردم. اصلا تجربه خوبی نبود و فکر می کنم بچه ام خیلی اذیت شد ولی باز به خودم میگم لازمش بود. شاید زیادی دل به دلش داده بودم و حالا لازم بود که برای یک بار هم که شده با چنین برخوردی روبرو بشه. هرچند خودش هم انگار انتظار نداشت که من اینقدر عصبانی بشم. شب وقت خواب هم یه خرده تب داشت . رفتم نشستم بالای سرش و بهش گفتم : خوبی ؟ اول جواب نداد ولی بعدش گفت : مان جان! تو باخعن منو دوست داری ؟

ــ اوهوم

ــ هنی چقدر

ــ یعنی خیلی پسرکم. ولی این دلیل نمیشه که تو هر وقت کار بدی کردی من بی تفاوت باشم . دلیل نمیشه که تو هر کاری که دلت خواست بکنی و از این دوست داشتن سوءاستفاده کنی ؟

ـــ هنی چی ؟

ـــ چی یعنی چی ؟

ـــ همون سو... سو چی چی ؟

ــ سوءاستفاده یعنی اینکه تو فکر کنی چون من خیلی دوستت دارم می تونی هر کاری که دلت می خواد انجام بدی

بعد یه دفعه پرید بغلم و دستهاش رو قفل کرد دور گردنم: من که نگفتم منو سوء استفاده کن. پقط (فقط) میگم منو دوست داشته باش. همه اش منو دوست داشته باش. دیده (دیگه) هم نگو نمی خوام ببینمت. باشه ؟

شما بودین بهش چی جواب می دادین؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 14:20  توسط مان جان | 
من پشت کامپیوتر در حالیکه دارم با خودم با حرف می زنم: اه.... پس چرا این سیستم کامنت وبلاگ نگین پیغام منو نمی گیره

گیگیل از توی هال: خف لافد (لابد) دوست نداره ولش کن بخبختو (بدبخت)...

 

در ضمن گیگیل دو روزه که با من نسبتا قهره. دلایلش هم اونقدر قانع کننده است که آدم نمی دونه چی بگه. بخونید:

ابل(اول): از بچمه (بچه) دوستت (که بدبختانه پسر هم بود) با موفایلت عسک گرفتی

دوبم(دوم): دایی جون اومد خونه مون چرا همه اش به اون می گفتی بازم غذا بریزم برات ؟ یه بار هم به من نگفتی (گیگیل از حرصش غذا نخورد و چند ساعت بعد با هزار و یک بدبختی بهش غذا دادیم)

سبم(سوم): فرک(فکر) می کنی من اگه بخوام نمی تونم از مان جان های مردم عسک بگیرم؟ بعد که رفتم گیگیل یه مان جان خیلی موهربون شدم می فهمی عسک گرفتن هنی چی

چارم : دلم تنگ داره (دلم گرفته) ولم کن دیگه چرا اینقدر می خندی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 15:40  توسط مان جان | 
دیشب. روی تخت. ساعت یک بعد از نصفه شب.اتاق خواب . من شدم آهو و گیگیل شده ببر و می خواد منو بخوره. خلاصه یه سری اون دنبال من می کنه روی تخت!!!!! و مثلا می خوردم و یه سری من با شاخ هام اونو دنبال می کنم. بالاخره وقتی حسابی جفت مون از نفس افتادیم:

ـــ مان جان! حالا من میشم پلنگ و تو بشو ماه

ـــ که چی بشه ؟

ـــ خب که عاشخت  (عاشق) بشم دیده (دیگه) مگه خودت نمی گفتی توی اون قصه که پلنگه عاشخ ماه میشه میره روی کوه؟

باباش : شرمنده گیگیل خان! قبلا یه پلنگ دیگه عاشق این ماهه شده!

گیگیل : هنی تو اون پلنگه ای ؟

باباش : اوهوم

گیگیل : پس بیا به جنگ من! من تو رو می کشم که همه اش خودم عاشخ مان جان ماه بشم

باباش : هـــــــــــــــــوم اومدم بکشمت

و دوباره روز از نو و روزی از نو

من : ای خدا!!!! من فردا باید ساعت ۸ صبح سر کار باشم . بگیرین بخوابین....

گیگیل : هــــــــــــــــــاممممممممم

باباش : هـــــــــــــــــــوممممممممم

من :

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 14:6  توسط مان جان | 
گیگیل تا سه سالگی حرف نزد. با اینکه اشیا رو به نام می شناخت و شنوایی اش هم مشکلی نداشت با اینهمه حرف نمی زد. سکوت بود و سکوت. ما خیلی نگران شده بودیم. مخصوصا اینکه دکترها می گفتن این سکوت خودخواسته است و خودش احتمالا تمایلی برای حرف زدن نداره. بخاطر همین ما هم شروع کردیم به یه بازی : ما هم ساکت شدیم. و درست به شیوه خودش رفتار کردیم. بعد از مدتی گیگیل خان بالاخره زبون باز کرد. اونم چه زبون باز کردنی.

خیلی ها متوجه متفاوت حرف زدن گیگیل که میشن می پرسن مگه این زبان دومشه؟ اما اینجوری نیست. برادر منم وقتی کوچیک بود تقریبا همین جوری حرف می زد. مثلا به جمله «من باید شیر بخورم اگر نخورم می میرم» می گفت: « اد من شیر نهرم(نخورم) ، بهرم(بخورم(».

حالا حکایت گیگیل ما هم یه چیزی توی همین مایه هاست. من با چند تا مشاور هم تا الان صحبت کردم. اما اونا بعد از گرفتن تست هوش و باقی این قضایا از گیگیل به این نتیجه رسیدن که این از هوش بچه است نه کم هوشی اش. به این معنا که گیگیل خان گویا توی ذهن شون از عوض بدل کردن کلمات یا شکستن نحو جملات به نتایج سرگرم کننده ای می رسه. گفتن اگه بخواین جلوش رو بگیرین جلوی خلاقیت بچه رو گرفتین و بگذارین اینطوری ادامه بده. زمان مدرسه خودش درست میشه.

اینا همه رو گفتم که براتون یه اتفاق جالب رو تعریف کنم .... چی بود ؟....آهان!

دیروز طبق معمول من توی خونه موندم و به قول باباش نشستم ور دل گیگیل و دنیا و مافی ها رو رها کردم. سر ظهر که شد دیدم گیگیل خان داره شروع می کنه به بهونه گرفتن که ساندویچ می خواد. منم این روزا به خاطر شیوع وبا حتی میوه هم از بیرون نمی خرم چه برسه به غذا اونم از نوع ساندویچش. اولش شروع کرد به تعریف و تمجید از ساندویچ هایدا!

ــ مان جان میگم دیدی چقدر این سامیمیچ (ساندویچ)هایدا گمده است؟

ــ آره مامان! ولی من خیلی دوسش ندارم

ــ باسه چی ؟

ــ آخه توش به جای خیارشور کاهو می ذاره. آدم انگیزه اش رو واسه خوردنش از دست میده

بعد که دید تیرش به سنگ خورده اسم چند تا ساندویچی دیگه ردیف کرد و یواش یواش به مرز اعتراض کردن و بهونه گرفتن نزدیک شد . توی همین حیص و بیص بود که من یه دفه یه فکری به سرم زد:

ــ گیگیل بیا با هم بازی کنیم

ـــ من گنشه دار دارم (گشنه امه) تو میگی بیا بازی کنیم؟

ــ خب غذا که درست کردم مادری بیا بخور

ــ کوکو سزبی؟(سبزی) نه نمی خورم...من ...

ــ گیگیل اگه بازی نکنی پشیمون می شی ها!

بعد از یه مدتی بالاخره رضایت داد: خف حالا بازی چی هست؟

ــ من میشم آقای ساندویچ فروش تو هم بشو مشتری

ــ بعدش راست راسکی سامیمیچ میدی؟

من در حالیکه سوسیس ها رو از یخچال در می آورم بهش قول دادم که علاوه بر ساندویچ بهش سیب زمینی سرخ کرده هم بدم. خلاصه اینجوری شد که من شدم آشپز و از تصدق سر سرخ کن تونستم سور و سات گیگیل خان رو فراهم کنم. وسطای بازی بودیم که مثلا گیگیل نشسته بود پشت میز و منتظر سفارشاش بود که یه دفه گفت :

ــ مان جان! راستی پولش چی ؟

دیدم اگه بگم من پول نمی گیرم بهش نمی چسبه. گفتم خب بیا بریم بهت پول بدم که پول ساندویچ رو حساب کنی. موقع پول دادن وقتی یه دویست تومنی دادم بهش یه خرده چپ چپ نگاهم کرد و گفت : مان جان! هنی با این میشه سامیمیچ خرید؟ راستکی آخه میشه خرید؟ باخعن (واقعا) که!

خلاصه تا سه هزار تومن ازمون نگرفت ولمون نکرد. بعد وقت دادن ساندویچ فکر می کنین چه اتفاقی افتاد ؟

من : بفرمایید آقا اینم غذاتون

گیگیل : خواهش دارم. خداسظی (خداحافظ)

من : ببخشید پس پولش چی میشه؟

گیگیل: هنی باخعن آقا می خوای از من که اینهمه کوچیکم پول بگیری ؟

من : بهرحال آقا جون حساب کتاب که بزرگ و کوچیک سرش نمیشه

گیگیل : تاسفم ، تاسفم (متاسفم، البته بعضی وقت ها هم میگه تاسف دارم شما را) خب حالا چقدر میشه ؟

من با خیال راحت : سه هزار تومن

گیگیل : صبر کن باباشم که اومد ازش بگیر

من : پس ... پس خودت آخه پول داری که مادری! مگه بهت ندادم

گیگیل در حالیکه عصبانی هم شده : من اگه سه هیزار تومنم رو بدم بتو با چی برگردم خونه مون ؟ نکنه انتظار داری توی این گرما پیاده هم برم

من :

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 10:55  توسط مان جان | 
ـــ مان جان !

ـــ بله!

ـــ دلم می خواد گریه کنم

ـــ الهی بمیرم چرا مادری؟

ـــ آخه باباشم ببا (وبا) گرفته

ــ  یعنی چی وبا گرفته ؟ کی میگه ؟ دیشب که حالش خوب بود ، چیزی به من نگفت، امروزم که ...

ـــ مان جان ! مان جان!

من درحال گرفتن شماره موبایل باباش : بله ! چی میگی ؟

ـــ حالا زنگ نزن بهش تا من بگم

ـــ چی می خوای بگی ؟

ـــ بگم از کجا پمهیدم(فهمیدم) ببا گرفته

ـــ از کجا؟

گیگیل در حالیکه هول شده و تند و تند حرف می زنه : خب آخه دیروز که تو رفتی بیرون خرید من و باباشم اباشکی رفتیم بسمی (بستنی) ها بود که تو پریزر (فریزر) گذاشته بودی ها ... گفتی نخورین باسه عمه ایناست ، رفتیم بخوریم ... هنی من رفتم آوردم که بخوریم باباش نبود خب ، بعد یه دفه ای باباشم گفت : گیگیل تو بخور من دلم درد می کنه! خب اگه ببا نداشت که نمی ذاشت یه قاشق بسمی هم من بخورم. بعد من بهش گفتم باباش جان مگه ببا داری که بسمی نمی خوری اونم خندید گفت آره قربونت برم تو بخور من نگات می کنم. خب منم گفتم حتمنی ببا گرفته می خواد بمیره که موهربون (مهربون) شده میگه همه اشو من بخورم.

 

پی نوشت :

باید به اطلاعتون برسونم که گیگیل و باباش اصولا در پاتک زدن به خوراکی های مخفی خونه ما همیشه همدست هستند. در این میان گاهی اوقات باباش از گیگیل استفاده ابزاری هم می کنه. واسه همین گیگیل از بستنی نخوردن باباش اینقدر شگفت زده شده بود و فکر کرده بود که خدای نکرده باباش وبا گرفته.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 13:26  توسط مان جان | 
گیگیل به عمه اش که تازه از شهرستان رسیده :

ـــ حالا هنی شما کی میرین؟

من و باباش :

عمه با مهربونی : تو دوست داری ما بریم عمه جون ؟

گیگیل : نه ! مرا چه ! (به من چه) می خواستم بدونم هنی کی میرین که ما بریم سرزمین عجایب

عمه : خب با هم میریم عمه جون ! اصلا اگه مامان بابا کار دارن خودم می برمت

گیگیل : من که میگم بمونین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 12:55  توسط مان جان | 
سالن سینما ساکت است و همه غرق تصاویر رنگینی شده اند که کارگردان* از شمال با غذاهای رنگارنگش ارائه می کند.

تصویر خوش رنگ غذاها همه را به آخ و اوخ انداخته . مردم در سکوت به تصاویر نگاه می کنند و آه می کشند . ناگهان صدایی سکوت سالن را می شکند. صدایی که باعث می شود همه از حالت خلسه بیرون بیایند و به مرز واقعیت پناهنده شوند:

گیگیل در حالیکه چشم از تصویر غذاها برنمی دارد: مان جان! گفتی شام چی داریم؟

من و باباش :  

*ماهی ها عاشق می شوند اولین فیلم علی رفیعی

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 13:13  توسط مان جان | 
فکر می کنید گیگیل هدیه روز مادر چی برام خرید ؟

۲۰ عدد بادکنک

۱۵ شاخه گل رز قرمز

هر پنج دقیقه یکبار یک بوس آبدار

و یک گلسر صورتی خیلی خیلی قشنگ

اما در این میان چه پوستی از سر باباش جان کنده بود تا کادو بخره بماند. وقتی صبح اول صبح جفت شون غیب شون زد فهمیدم برای امروز نقشه ها دارن. پیداشون نشد تا بعد از ظهر.با باباش جانش رفته بود سر کار و بعد هم رفته بودند خرید. باباش می گفت تمام خیابون ولیعصر زیر و رو کرده بود تا بالاخره این گلسر را انتخاب کرد. حالا جالب اینجاست که وقتی باباش می بینه این کادو بخر نیست بهش پیشنهاد میده که : خب برای مان جان گل بخر

گیگیل هم قبول می کنه ولی وقتی گل ها رو می خره به باباش میگه : باباش جان! فکر نکنی تورو گولی کردما (گول زدم) ولی این کمه باهستی یه چیز دیگه هم بخریم. خلاصه دوباره آواره خیابون میشن تا اینکه این گلسر پسند جناب گیگیل می افته. البته باباش میگه بیشتر هنر دختر فروشنده بود که منو نجات داد. این وسط دیالوگ فروشنده و گیگیل هم از زبان باباش بشنوید:

خانم فروشنده: ببین این چقدر قشنگه ! میخوای اینو بگیری ؟

گیگیل : این چیه ؟

ــ گلسر . می زنن به مو . مامانت موهاش بلنده دیگه ؟

ــ اوهوم . هنی موهاشو چیکار می کنه

ــ موهاش رو جمع می کنه بالا. خیلی خوشگل میشه خودمم یه دونه از اینا خریدم

گیگیل در حالیکه مشکوکانه بهش نگاه می کنه : ببینم!

خانم فروشنده ، دستپاچه : الان که نزدم ! خونه است

گیگیل : آهــــــــــــــــــــا...

فروشنده : ببین چه رنگ قشنگی داره ؟ مامانت موهاش چه رنگیه ؟

گیگیل : مامانم موهاش مشکی ولی توی آفتاب قهوه ای میشه . هنی من که میگم طلایی ولی خودش میگه قهوه ای

فروشنده : خــــــــــب ! پس این گلسر حتما بهش میاد.

گیگیل (عصبانی) : مان جان من همه چی بهش میاد. خود این باباشم میگه . مگه نه باباش جان ؟

باباش :

خانم فروشنده :

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 14:34  توسط مان جان | 
گیگیل به میزان نیم کیلو گیلاس نشسته خورده و ... باقی اش را خودتون می تونید حدس بزنید.

اصولا من از ترس گیگیل همیشه میوه هارو می شورم ولی این بار ایشون اجازه نداده بودن کار به اینجاها بکشه. گیلاس هارو به قول باباش زده زیر بغلش و رفته توی اتاق و بعد هم تو برو من بیام...

من به گیگیل در حالیکه از تب می سوزه: آخه مادری این چه کاری بود کردی پسرم؟ مگه از دستت می گرفتیم که رفتی یواشکی اونهمه گیلاس خوردی؟

گیگیل با آه و ناله : من که نمی خواستم . گیلاسا خودشون گفتن بیا منو بخور. تصقیر این باباش جان هم هست که اونارو نشست.

من : قشنگم تو که به بابا نگفتی می خوای گیلاس بخوری

گیگیل : می گفتم که ۴ تا دونه می ریخت تو بخشاب (بشقاب) می گفت بخور

باباش : نه که تو هم به همون ۴ تا رضایت می دادی . ببین اگر هر بار بذاریم تا دلت می خواد میوه بخوری اینجوری مریض میشی؟

گیگیل در حالیکه بر میزان آه و ناله اش افزوده : ولم کنین! من دارم پخته میشم. برین دستمال بذارین روی سرم

من : مادر تو که دستمال خیس روی پیشونی ات هست. الانم تبت پایین میاد. دکتر بهت دوا داد.

گیگیل : مان جان!

من: بله

گیگیل : تو الان موهربونی (مهربونی)؟

من : یعنی چی ؟

گیگیل : هیمچی ! می خواستم بگم اون هسته گیلاسارو از زیر تخت بردار بوش خفه مون کرد

من و باباش :

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 10:15  توسط مان جان |