![]() |
![]() |
|
|
ما دوباره مارکوپولو شدیم. گیگیل اولین باری که اسم مارکوپولو را شنید فکر کرد یه نوع خوراکیه. مخلوطی از ماکارونی و پلو که البته هر دوشون هم دوست گیگیلند!!!!
بهرحال ما دوباره عازم سفر هستیم و یک هفته دیگه بر می گردیم. اینکه این آقای وروجک توی این سفر چه بلاهایی می خواد به سر ما بیاره چیزی است که خودم هم نمی دونم ولی امیدوارم همه چیز به خیر و خوشی بگذره و این جناب بذاره من نفس بکشم. مخصوصا اینکه در این سفر ما چند روزی هم مهمان مادربزرگ و پدربزرگ گیگیل هستیم که از بخت بد من یک حیاط گنده دارن و انواع و اقسام درخت. البته به قول مادرشوهرم خداروشکر هنوز خرمالوها درنیومدن ولی ... این چند روز گیگیل به همراه عمه و دختر و پسر عمه اش راه افتاده از این مغازه به اون مغازه تا اونها برای مدرسه خرید کنند. البته هر چی اونا خریدن ایشون هم خریدند. شب به شب یه لیست بلندبالا میارن تا پولش پرداخت بشه و ایشون خدای نکرده از کسی عقب نمونند. هر چی هم بهش میگیم تو اینارو می خوای واسه چی ؟ میگه همه شون رو لازم دارم. تازه این میون و از اون جایی که مرغ همسایه غازه ناخنک هایی هم به وسایل دختر عمه و پسر عمه می زنه و اونا هم از بس اینو دوست دارن صداشون درنمیاد. نمونه اش همین دیشب بود که آقا به این نتیجه رسید پاک کن دختر عمه اش از مال خودش قشنگ تره. حالا پروژه گول مالیدن سر این دختر عمه رو خودتون بخونید: گیگیل: مونا جونم! مونا: جون دلم چی می خوای قربونت برم گیگیل : میگم ... هنی ... میدی من پاک کنت رو بفینم؟ مونا : آره قربونت برم . الان میارم ببینی اش . گیگیل بعد از وارسی کامل پاک کن: آخی.... ماناچ (بعضی وقت ها اینجوری صداش می کنه) اینقدر که دلم برات می سوزه مونا : گیگیل : باسه اینکه این پاک کن هیمچ تورو دوست نداره مونا : تو از کجا می دونی ؟ گیگیل : خودش داره میگه! هنی تو که نمی فهمی . داره به من میگه. آخی ... مونا: خب حالا چیکار کنم؟ گیگیل : نمی دونم ... نیم ساعت بعد، مونا : گیگیل این پاک کنه با من آشتی نکرد؟ گیگیل : نه که . هر چی میگم گوش نمیده عمه و من : خب حالا حرف حسابش چی هست ؟ گیگیل : میگه من می خوام همه اش بخل تو باشم. میگم باسه چی ؟ میگه عاشخت شدم دیده (دیگه) مونا در حالیکه از خنده ریسه رفته : خب پس این پاک کن واسه تو گیگیل من یکی دیگه می خرم گیگیل در حالیکه سعی می کنه خوشحالی خودش رو بروز نده: نه ، حالا من هنی سعی ام رو می کنم با تو دوست بشه بلی(ولی) اگر نشد پاک کن هامون عوض خلاصه اینجوری صاحب پاک کن شد. از امروز صبح هم مکالمه شون با خط کش پسر عمه شروع شده. خدا به خیر کنه. می ترسم تا ما برسیم به خونه مادر شوهرم اینا این طفلکی ها دیگه صاحب هیچی نباشن. تا یه هفته بعد... درود و بدرود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 14:7 توسط مان جان |
|
|
ــ آخای اسدی ! شما همه اش دارین زور میگین!
این جمله چندین و چند بار از پشت درهای بسته خانه آقای اسدی شنیده شد و به گوش ایستادگان که برای حضور به موقع در لحظه وقوع بحران آماده باش بودند به اندازه تکرار این جمله رنگ از رخسارشان پرید و خدا را به یاری طلبیدند. اما همه چیز به خیر و خوشی تمام شد و صدای خنده آقای اسدی هنگام بدرقه گیگیل تمام ساختمان را برداشته بود. هر چند گیگیل خیلی هم خوشحال نبود چون همه اش باخته بود: آقای اسدی: خب! جوون بازم بیا با هم بازی کنیم گیگیل (در حالیکه اعصاب درست و حسابی هم نداره): خواهش دارم!!! خواهش دارم!!! شما ابل برو خوب شرطنج یاد بگیر بعدا موهمون (مهمون) دعبت کن باسه بازی ما : آقای اسدی: |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 11:3 توسط مان جان |
|
|
قول داده بودم حداقل چند تا از راه های کلافه کردن مامان رو بنویسم . حالا به قولم وفا کردم :
۱- تا دیدی مامان دوربین فیلم برداری رو آورده تا از کار قشنگی که می کنی فیلم بگیره دیگه اون کار رو نکن . بعد که مامان رفت دوباره شروع کن ۲- مامان خیلی دوست داره وقتی لباس تنت می کنه تو وول بخوری!!! ۳- با هر اسباب بازی فقط یه بار بازی کن ۴- وقتی مامان بهت غذا میده تف کن ، وقتی بابا بهت غذا می ده بخور و لبخند بزن!!! ۵- وقتی مامان می بره تورو مهدکودک حسابی گریه و زاری راه بنداز بد نیست مامان یه کمی وجدان درد بگیره ۶- یادت باشه هیچ وقت بدون دردسر به رخت خواب نرو ۷- این یه رازه! همه پرستارهای بچه دشمن تو هستن! ۸- تو سینما یه هو جیغ بکش ۹- مامان چاق شده نه ؟ موقع غذا خوردن هی قاشقت رو بنداز زمین تا مامان خم بشه و برش داره. اگه زود لاغر نشد! ۱۰- مامان گناه داره وقتی باهاش می ری حموم شالاپ شولوپ کن تا مامان هم خیس بشه و کیف کنه! باقی اش باشه واسه بعد. می بینید چه وروجکی دارم. البته فکر کنم باباش وروجک تره که این کتاب رو خریده!!!! بهرحال سعی می کنم از این به بعد هر وقت تونستم مقدار دیگه ای از این راهکارها رو اینجا بنویسم فقط اگه ناشر اومد بیخ یقه ام رو گرفت یادتون باشه که از طرفداری کنین. در ضمن گیگیل هم خوبه و فعلا بخاطر مسافرت هایی که در پیش داریم روی سبیل شاه نقاره می زنه! امروز عصر هم می خواد بره با آقای اسدی شطرنج بازی کنه. من خیلی سعی کردم آقای اسدی رو منصرف کنم ولی اون زیر بار نرفت. بخاطر همین قول داده عواقب شطرنج بازی کردن با گیگیل رو بپذیره. اگه اتفاقی افتاد براتون می نویسم. البته امیدوارم واقعا به خیر بگذره. چون گیگیل از شطرنج فقط مهره هاش رو می شناسه و اصولا معتقده مهره ها هر جور که دلشون می خواد باید حرکت کنند. حالا تصور کنید عواقب بازی اینجوری با کسی مثل آقای اسدی چه خواهد شد. تا بعد... درود و بدرود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 15:23 توسط مان جان |
|
|
دوستان شوهرم هر بار از من می پرسند کجاست ؟ من به خنده جواب میدم دنبال یه لقمه نون!!! و البته این یه لقمه نون ماجراها دارد و اون اینکه یکبار در سفری وقتی صحبت از تکیه کلام های رایج در گفتار محاوره بود رسیدیم به همین یه لقمه نون که واقعا این یه لقمه نون مگه قیمتش چقدره که آدمیزاد از صبح تا شب براش جون می کنه و باز نمی تونه از پسش بربیاد. و به این نتیجه رسیدیم که همین جمله کوتاه چه کنایه تلخی است برای ما و ما هم که بی خبر از اون.
خلاصه حالا این «یه لقمه نون» برای ما شده یک شوخی و البته طنز تلخی که معنایش را خوب می دونیم. این همه رو گفتم تا به حرف دیشب گیگیل برسم که وقتی به چهره خسته باباش نگاه کرد که از فرط کار دیگه به مرز بیهوشی رسیده بود و همون جا پشت میز کارش خوابش برده بود منو صدا کرد و گفت : مان جان! باسه چی باباشم اینقدر کار می کنه؟ من هم بر اساس همون عادت قدیمی لبخند تلخی زدم و گفتم : به خاطر یه لقمه نون! بعد از مدتی که من باباش رو صدا کردم تا بره سر جاش بخوابه و نیم ساعتی گذشت گیگیل در حالیکه یواش هم حرف می زد تا باباش حتی توی خواب هم نشنوه چی داره میگه به من گفت : مان جان! نمیشه ما به جای اون لخمه نون همه اش برنج بخوریم که باباشم اینقدر خسته نشه!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 12:19 توسط مان جان |
|
|
ـــ الو مان جان! من دارم با دایی جون میرم بیرون. شبم شام بیرون می خوریم. شاهتم (شاید هم) رفتیم سرزمین عجایف! تو نگرانی نباش.
چندین ساعت بعد: دایی جون گیگیل : الو ! دختر بلندشو بیا من هر کاری می کنم این از سرزمین عجایب دل نمی کنه. الانم رفته نشسته کنار این بوفالوهه و میگه یا منو سوارش می کنی یا من از اینجا تکون نمی خورم. تو رو خدا یه کاری بکن من : گیگیل این چه کاریه؟ این عوض تشکر از دایی جونه که آوردت سرزمین عجایب گیگیل : هیچم با من حرف نزن .از دست تو و این دایی جون. (همراه با بغض)همه اش خودش بازی کرده . نه داده من رارندگی (رانندگی) کنم نه گذاشته گل بزنم. حالا هم که نمیذاره من سوار این گابه (گاوه) بشم. مان جان! بگو بذاره. توروخدا بگو بذاره . خواهش می کنم... ( و باقی کلمات در موجی از گریه و هق هق گم میشن) دایی جون گیگیل : ببین ! اگه منم اجازه بدم اینا نمی ذارن. تورو خدا یه جوری اینو حالیش کن. دیگه کم مونده خودمم از گریه اش گریه ام بگیره من : مادری ! پسر گلم به خدا از تو بعیده این کارها. خودتم می دونی که نمیشه سوار بوفالو بشی. چرا اینقدر اذیت می کنی؟ گیگیل : مادرم! پدات (فدات) بشم من سوار این گابه اگر نشم دخ می کنم. باسه چی اینقدر اذیت می کنی . مگه منو دوسم نداری آخه؟ (و خلاصه روز از نو و روزی از نو) یکساعت بعد من و باباش در سرزمین عجایبیم. گیگیل همچنان نشسته روی زمین و دایی جونش در حالیکه موهاش واقعا سیخ شده بالای سرش ایستاده. من : گیگیل! گیگیل : اومدی ؟ ( و بعد در حالیکه اومده توی بغلم ) منو زود از اینجا ببر. دیگه چمشم به هیچی نیفته! مخصوصا این گابه ! ما : واسه چی ؟ دایی جون عصبانی : واسه اینکه بنده به خاطر اینکه به آقا ثابت کنم این جناب گاب! اصلا چیز جالبی نیست سه بار سوارش شدم و عین سه بار هم با مغز خوردم زمین. در ضمن خواهری ! این بار آخر باشه که به من میگی این وروجک رو ببرم بیرونا! از پس این فقط و فقط خودت برمیای و بس گیگیل یواشکی در گوش من : دروخ میگه مان جان! هفته دیگه بازم میاد میگه گیگیل بیا بریم بیرون
بعد از تحریر: فعلا با گیگیل سر سنگین هستم. اصلا کار خوبی نکرده اینقدر دایی جونش رو اذیت کرده. هر چند شب وقتی که خوابید منو باباش تا صبح به دایی جون و قیافه اش خندیدیم!!!! خدا وکیلی دیدن داشت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 13:40 توسط مان جان |
|
|
شمال که بودیم گیگیل یا دست زد و آواز خوند یا با سئوال های عجیب و غریبش نفس منو با باباش جان رو بند آورد. یکی از سئوال هاش که به نظرم خیلی عجیب اومد این بود:
ـــ مان جان! تو میگی هنی شمال زنه یا مرده ؟ ما : من : واسه چی این سئوال رو می پرسی مادری؟ گیگیل : خف تو بگو باباش : تو فکر می کنی زن باشه یا مرد؟ گیگیل بعد از مدتی فکر کردن: من که میگم زنه. ببین اگه چشاش دریا باشه خف چشاش آفی (آبیه) ــ احتمالا فکر می کنه هر کی چشاش آبی باشه زنه ــ بعدم که ببین چقدر مو داره ( اشاره می کنه به جنگل های دوهزار که ما همون موقع داشتیم ازش بالا می رفتیم) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 12:45 توسط مان جان |
|
|
گیگیل واسه مان جانش یه کتاب خریده به اسم دایره المعارف کلافه کردن مامان!
البته خودش خداروشکر نمی تونه بخوندش اما من با خوندن این کتاب متوجه شدم بیشتر راه هایی که توی این کتاب برای دیوانه کردن مامان ها به بچه ها پیشنهاد شده قبلا توسط گیگیل خان همگی انجام شدند. این کتاب رو انتشارات حوض نقره منتشر کرده و باباش و گیگیل اونو از شهرکتاب آرین توی میرداماد خریدن. خلاصه بد نیست داشته باشین تا هر وقت وروجکتون خواست سر کارتون بذاره حواستون باشه. اگر وقت کردم حتما چند تا از این راه ها رو اینجا می نویسم. و دیگه اینکه ..... آها! دو شب پیش ، خونه ما ، من و دختر عموم در حال حرف زدن با هم بودیم که کوچولوی اون که یه دختر خیلی خوشگل و بامزه هم هست و یک سالی هم از گیگیل بزرگتره یه دفعه اومد سراغ منو گفت : ـــ خاله ! بریم drink water من : چی خاله جون ؟ یه بار دیگه بگو؟ گیگیل در حالیکه اصلا حوصله نداره و سخت درگیر بی محلی به دختر کوچولوست: هیچی بابا! مان جان میگه به من آب بده. بعد هم در حالیکه از روی مبل بلند شده و به طرف اتاقش میره: پرک (فکر) کرده پقط خودش ایمگیلیسی (انگلیسی) بلده باخعن!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 12:50 توسط مان جان |
|
|
خب ! ما داریم دوباره میریم شمال
گیگیل هم بخاطر همین الان توی آسمونا داره سیر می کنه. صبح که بارون می اومد توی خواب و بیداری می گفت : کی رفتیم شمال ؟ دیشب که خونه بودیم! راستش امروز حالم خیلی خوبه. اصولا من عاشق آسمون ابری و باران هستم. بخاطر همین امروز کلی انرژی داشتم. بهتون گفته بودم ماجرای مکالمه گیگیل با دریا رو براتون می نویسم حالا می خوام به قولم عمل کنم. چند سال پیش که گیگیل خیلی کوچیک بود یه بار من شعر «دخترای ننه دریا»ی احمد شاملو رو برای گیگیل خوندم. هنوز صحنه اش جلوی چشممه. نشسته بودم کنار دریا روی نیمکت و گیگیل توی بغلم بود. منم بی هوا برای دل خودم شروع کردم به خوندن ننه دریا. گیگیل هم توی بغلم جم نخورد. بعدها هر بار که می خواستم براش شعر بخونم یه گریزی هم به اشعار کودکانه احمد شاملو می زدم و چند بار ننه دریا رو براش خوندم. به این ترتیب خوندن این شعر کنار دریا تبدیل شد به یک رسم. البته گیگیل الان بعضی جاهاش رو حفظ کرده و باهام می خونه. اون روز که صبح زود رسیدیم لب دریا بعد از مدتی که گیگیل مات و مبهوت (مثل همیشه) به دریا نگاه کرد دیدم داره زیر لب یه چیزی میگه. خوب که گوش دادم دیدم بله داره شعر ننه دریا رو می خونه اونم چه خوندنی !!!! :«ننه دریا .....تپلی (منظورش عمو صحرا بود) و آما مکالمه گیگیل : گیگیل : مان جان می بینی این دریاهه به من چی میگه ؟ من : نه چی می گه ؟ گیگیل : میگه بیا بخلم دیده چرا باستادی اونجا من : نخیر دریا اینو نمیگه . میگه گیگیل داره بارون میاد تو همون جا کنار ساحل وایسا منو نگاه کن گیگیل : مان جان تو اصن بلد نیستی با دریا حرپ بزنیا! من می پهمم (می فهمم) نه تو . بابا جون ! میگه گیگیل عزیز ، گیگیل موهبون عزیز دل! بیا بیا ، دوست منی ، همه اش ترا منتظر بودم بیا دیده بعد هم که دید من اجازه بده نیستم رفت نشست یه گوشه و شروع کرد با دریا حرف زدن البته طوری که ما هم بشنویم گیگیل : ای دریای قشنگم اصن غصمه نخور باسه اینکه من اباشکی میام بخلت (بغلت) با هم بازی کنیم. اونقدرم که من دوستت دارما! توی خونه مون همه اش میگم هنی کی میایم پیش تو . تازه شم تو از سرزمین عجایفم بهتری.... بعد هم نمی دونم دریا بهشون چی گفت که فرمودن : خواهش دارم. حالا دوباره داریم میریم شمال . هرچند اون سری به خاطر توی آب رفتن یه سرمای حسابی خورد. هنوز هم خیلی خوب نشده ولی بخاطر شمال فعلا صداش در نمیاد. از همه تون بخاطر مهربونی تون سپاسگزارم و براتون آرزوی لحظات شادی رو دارم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 11:48 توسط مان جان |
|
|
خب فکر می کنم یه معذرت خواهی به همه بدهکارم. فکر کنم یه خرده بی ظرفیت بازی درآوردم. شاید بخاطر اینکه خودم بیشتر از همه منتظر یه تلنگر بودم تا قاطی کنم.
راستش من همیشه از آدمایی که توی وبلاگشون هر چند وقت یه بار قهر می کنن و الکی میگن دیگه نمی نویسیم بدم می اومد. حالا انگار خودمم شدم عین اونا. بهرحال تصمیم گرفتم این وبلاگ رو ادامه بدم. شما درست می گفتید (فاطمه و پرستو) این وبلاگ بخاطر گیگیل نوشته میشه نه نظرات دیگران. بهرحال از همگی ممنونم. به قول گیگیل خجالت هم دارم راستش به گیگیل هم گفتم که دیگه نمی خوام توی وبلاگت بنویسم . پرسید باسه چی ؟ گفتم واسه اینکه بعضی ها اذیتم کردند. اخم هاش رفت توی هم و بعد از یه مدتی گفت : هنی چی اذیتت کردن؟ خلاصه منم تا جایی که می شد سعی کردم براش توضیح بدم. بعد از کلی حرف زدن و توضیح دادن بهم گفت : هنی میگن من نیستم ؟ گفتم آره. یه خرده فکر کرد و بعد محکم کوبید پشتم و گفتم : بلش (ولش) کن مان جان! من که هستم... بعد هم قاه قاه زد زیر خنده. بعدش هم تا باز یه خرده می رفتم توی فکر می اومد یکی می زد پشتم و در می رفت. خلاصه اونقدر کرد تا جیغم در اومد. حالا هم که دارم اینارو می نویسم اومده وایساده توی چارچوب در و میگه : بازم داری بلباگ می نویسی؟ .... خب! فرمودن از قول ایشون بنویسم سلام! من گیگیلم... حالا هم رفته توی آشپزخونه ... ببخشید بیش از حد ساکته فکر کنم تا دیده سر من اینجا گرمه اون طرف داره یه آتیشی می سوزونه . باید برم... باز هم از همه تون ممنونم. اروند آنا فاطمه پرستو عمو فرهاد و بقیه.تا ماجرای بعدی ... خداحافظ./ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 14:20 توسط مان جان |
|
|
خب ، فکر کنم خودتون نظرات رو می خونید. نمی دونم چی بگم. هیچ فکر نمی کردم نوشتن از بچه آدم هم با چنین واکنش هایی روبرو بشه. راستش من با چند تا از دوستام صحبت کرده بودم که اونا به وسیله امکانات شون عکس گیگیل رو بذارن اما حالا... راستش حتی مطمئن نیستم که بخوام دیگه ادامه بدم. باباش جان میگه این جا زدنه و تو با گذاشتن یه عکس می تونی جواب تمام این آدما رو بدی ولی من از خودم می پرسم واقعا مگه ارزشش رو داره ؟ چرا باید زندگی خصوصی ام رو به حراج بذارم چون چند تا آدم می خوان با تحقیر و زیر سئوال بردن چیزی رو ثابت کنند که خودشون هم احتمالا نمیدونن چیه. مهم هم نیست. تصمیم گرفتم دیگه ننویسم. نمی خوام به خاطر نوشتن توی این وبلاگ انواع واقسام توهین ها و تحقیرها رو هم به خودم و هم به خانواده ام بشنوم. این اولین باری نیست که کسی به من میگه بچه ات رو ببر گفتار درمانی این اولین بار نیست که کسی به من میگه بچه ات مشکل داره و آخرین بار هم نخواهد بود. اما مهم نیست. هیچ نمی فهمم این آدما چرا برای خوندن چند خط مطلب اینجوری از آدم سند و مدرک میخوان. لااقل می تونن آدرس سایت یا ایمیل شون رو بذارن تا آدم باهاشون از نزدیک آشنا بشه. به نظر شما این آدما اگه غرض و مرضی نداشتن اینجوری بی نام و نشان می اومدن و چنین پیغام هایی می گذاشتن و می رفتن. از همه بیشتر حرف اون خانم ناراحت کننده است که میگه این خانم داره روی انگشتش همه رو می چرخونه!!!!!!!!!! یعنی چی ؟ من که نمی فهمم. چرا باید آدم توی نوشتن چنین دیدی داشته باشه ؟ مگه ما به جنگ هم اومدیم؟ یا می خواهیم چیزی رو از هم دیگه بگیریم یا جای همدیگه رو تنگ کردیم.
من هم مثل همه آدمای دیگه مشکلات کوچک و بزرگ بسیاری داشتم ولی هیچ وقت نخواستم توی این وبلاگ اونارو فریاد کنم. چون می خواستم شما هم مثل من از خوندن این لحظات شاد بشین و لبخند روی لبهاتون بشینه. اگه تونستم این کار رو بکنم که خیلی خوشحالم و خدارو شکر اگر هم به قول همین آدما نتونستم متاسفم. بهرحال متاسفانه اونقدر فشار و استرس توی زندگی آدم هست که من نمی تونم الکی و بیهوده بار نادانی این آدم هارو هم به دوش بکشم. اینهمه آدم در مورد بچه هاشون می نویسن و لزوما نه عکسی ازش میذارن و نه سند و مدرکی میارن. نمی دونم چرا با من .... بگذریم. شاید باید خیلی ساده تر از این توی این وبلاگ می نوشتم ولی برای آدمی که مثلا نویسنده است این کار سختیه . فکر نمی کنم دیگه نوشتن فایده ای داشته باشه. از همه دوستایی که به واسطه این وبلاگ پیدا کردم ممنونم و ارتباطم رو با همه شون ادامه خواهم داد. کسایی نظراتشون خیلی از اوقات منو شاد می کرد و بهم کمک می کرد ادامه بدم. دست همه تون رو از دور می فشارم و برای همه تون آرزوی پیروزی و موفقیت دارم. درود و بدرود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 10:33 توسط مان جان |
|
|
خب ، به سلامتی گیگیل خان برای دومین بار در تابستون امسال دریا رو دید. هر چند الهی بمیرم بچه ام هر بار که رفته یک روزه بوده ولی باز به قول قدیمی ها کاچی بعض هیچی.
ماجرا از این قرار بود که پنجشنبه شب ما خونه مان مهری (مادر من)دعوت بودیم کرج. البته خونه مامان رفتن که دعوت نمی خواد. فرصت می خواد که همیشه هست خلاصه گارسون از ما هم خواست که صبر کنیم. خداروشکر گیگیل اولش طبق معمول سرش به دریا گرم شد و حواسش به مردمی که داشتن غذا می خوردن نبود اما یواش یواش که گرسنگی بهش فشار آورد غرولندهاش رو شروع کرد. ما هم چون دلمون نمی خواست بریم بالای سر مردم بایستیم ترجیح می دادیم از دور کشیک میزهارو بکشیم. آخرش دیدیم نمیشه و باباش جان رفت به گارسون سپرد که اگه یه میز برای ما بگیره انعام خوبی پیش ما داره. اما باز هم اتفاقی نیفتاد تا اینکه منو باباش که یه لحظه توی دنیای خودمون غرق شده بودیم و خیره به دریا داشتیم درباره خودمون حرف می زدیم از گیگیل غفلت کردیم و دیدیم که بله ... رفت و دسته گلش رو به آب داد و ... چی بگم. جریان از این قرار بود که گیگیل خان بعد از یه مدت انتظار کشیدن میره سراغ میزی که آدم هاش با وجود خوردن غذا همچنان نشسته بودند پشت میز و بهشون میگه : گیگیل : سلام! اونا با تعجب : ســــــــــــــــــلام!!!! آقا پسر گل گیگیل : میگم که شما باسه چی هنوز ایجما نشستین؟ اونا : خب واسه اینکه غذا بخوریم گیگیل : کو؟ دیده غذا ندارین که اونا: خب ما می خوایم از هوا و دریا هم بعد از غذا استفاده کنیم گیگیل : خف نمیشه برین روی او سنگا بشینین استپاده کنین؟ تازه من که میگم راه هم برین. باسه اینکه باباش من همیشه بعد از غذا می خوافه بهدش ببینین شیمکش (شکم) چقد گمده است ؟ خلاصه که به مدد اعتماد به نفس بالا (بخوانید پررویی) گیگیل ما هم بالاخره تونستیم غذا بخوریم. هر چند هر لقمه اش رو که فرو دادیم مجبور بودیم به نگاه های کنجکاو و البته خندانی لبخند بزنیم که به گیگیل زل زده بود. این شمال ، ماجراهای دیگه ای هم داره که سر فرصت براتون تعریف می کنم. بخصوص ماجرای گیگیل و دریا و مکالمات عجیب و غریبی که بین شون رد و بدل می شد. البته چون ما زبون دریا رو بلد نبودیم خود گیگیل خان برامون ترجمه می فرمودن. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 15:23 توسط مان جان |
|
|
من نشستم روی صندلی معروف آقای دندان پزشک و گیگیل ایستاده بالای سرم.
دکتر پیر : پسرم برو توی اتاق انتظار بشین تا کار مامانت تموم بشه گیگیل در سکوت کامل و در حالیکه فقط ابروهاش رو بالا میندازه: نچ!!! دکتر به من نگاهی می اندازه که یعنی بفرستش بره از اتاق بیرون. من : مادری! به حرف آقای دکتر گوش کن دیگه. برو بشین . الان بابا هم میاد بالا پیش تو . می بینی که نمیشه بالای سر ما بایستی . برو دیگه گیگیل باز هم مثل دفعه قبل : نچ!!! من که یواش یواش دارم هم تعجب می کنم هم دارم عصبانی میشم : تو که نمی خوای آقای دکتر پیش خودش بگه عجب بچه بی ادبی ؟ هان ... می خوای گیگیل بازهم : نچ!!! من دیگه عصبانی شده : خب حالا چرا حرف نمی زنی ؟ مگه زبون نداری ؟ اصلا این رفتاریه تو داری می کنی ؟ خلاصه به هیچ نتیجه ای نمی رسیم. دکتر صندلی رو تنظیم می کنه تا کارش رو روی دندونای من شروع کنه که من متوجه برق چشمای گیگیل خان میشم. گیگیل : آخای دکتر موهبون! میگم خیلی دوسم داری من برم بیرون؟ دکتر متعجب : بله اینجوری تمرکزم بیشتره. گیگیل : میگم خف می خوای حالا من اندکی بشینم روی این صمدلیه بالا و پایین برم باهاش ... تا بعد بفینیم چی میشه؟ هان؟... دکتر: من : گیگیل نشسته روی صندلی و خوشحال : احتمالا اگر می دونست که بعدش مان جانش چی کشید روی این صندلی اینقدر مشتاق نشستن روی اون نبود. هر چند بعد از شنیدن آخ و اوخ های من دوباره اومد بالای سر دکتر وایساد و اینقدر دکتر را چپ چپ نگاه کرد که آخر سر دکتره از فرط خنده مجبور شد دست از کار بکشه. بالاخره بعد از پایان کار هم بهم گفت هر وقت میام این وروجکو با خودم بیارم. ب ه نظرتون تازگی ها یه خرده بی ادب نشده ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 13:11 توسط مان جان |
|
|
دیروز باز هم یه اتفاق خیلی خنده دار افتاد و البته کمی بی ادبی. فکر می کنم لازم باشه قبلش یه کمی توضیح بدم در مورد اینکه :
من اصولا از اون آدم هایی نیستم که اعتقاد دارند بچه ها باید حتما پاستوریزه تربیت بشن. یادم هست خیلی سال پیش وقتی داشتم مقدمه صمد بهرنگی که برگرفته شده از مقاله معروفش در مورد تربیت کودک بود را می خوندم به این جمله صمد برخوردم که چرا به بچه ها اجازه نمیدین فحش و ناسزا یاد بگیرن ؟ هیچ فکر کردید بچه ای که بلد نباشه چند تا ناسزا بده فردا توی کوچه و خیابون در برابر بچه ای که بی امان داره اونو تحقیر می کنه چه جوابی خواهد داشت ؟ (نقل به مضمون) اینو گفتم که بگم من در مورد گیگیل و در این زمینه خیلی سخت گیری نمی کنم. البته با روشم با روش صمد یه کمی فرق داره. به این معنا که از اولی که گیگیل تونست فرق کلمات رو تشخیص بده و در جمع های کوچک اجتماعی مثل بچه های آپارتمان یا کوچه وارد بشه بهش گفتم هر حرف یا کلمه تازه ای رو که شنیدی بیا بهم بگو. و هر بار که این اتفاق افتاد و اون یک ناسزا یا فحش جدید یاد می گرفت براش معنی می کردم و بهش می گفتم که در صورت لزوم کجا میشه ازش استفاده کرد. به این ترتیب هم حساسیت گیگیل روی این کلمات از بین رفته ، هم یواش یواش داره یاد میگیره که می تونه با من صمیمی باشه و در خیلی از مواردی که برای بچه ها تابو است و در موردش هیچ وقت با بزرگترها صحبت نمی کنند می تونه با من یا باباش صحبت کنه. از طرف دیگه دلم نمی خواد گیگیل از اون بچه های وابسته و آسیب پذیری باشه که برای ایستادن روی پاهاش همیشه محتاج یه دست دیگه است. حالا اگر بهای رسیدن به چنین هدفی گاهی شنیدن حرف های بد از گیگیل در قالب درددل یا روایت یک ماجرا است ، خب چاره ای نیست. اینم یکی از هزینه هاست. اینها همه رو گفتم تا بتونم با خیال راحت درباره اتفاق دیروز حرف بزنم. دیروز عصر من توی آشپزخونه مشغول درست کردن غذا بودم که یه دفعه دیدم در باز شد و گیگیل عصبانی اومد داخل : ـــ مان جان! ببین این ارشیای بی تربیت رو به من میگه پدرسگ خودتی من هم بی توجه به جمله گیگیل : ای وای خیلی حرف بدی می زنه ؟ واسه چی همچین حرفی رو ... صبر کن ببینم ارشیا بهت چی گفته ؟ ـــ گفت پدرسگ خودتی!!! ـــ یعنی تو قبلش ... بهش گفته بودی.... که ... اونم.... گیگیل در حالیکه دوباره داره میره پایین : گفتم هنی بهت گفته باشم دیده... من همراه با جیغ: گیـــــــــــــــــــــگیــــــــــــــــــــــــل |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 12:57 توسط مان جان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 |
| پیوندها |
|
دوشس کوشا اروند خاطرات لیمویی خرگوشک آهو کوچولو نوشته هایی برای پسرم پرستو حس قشنگ مادری |
|
RSS
|