![]() |
![]() |
|
|
سلام!!!
وای خدا چقدر دلم برای همگی تنگ شده بود. اول از همه بذارید از تمام دوستانی که نتونستم به وبلاگ هاشون سر بزنم و براشون پیغام بذارم عذرخواهی کنم. منو ببخشید. ما خوبیم و گرفتار. گیگیل هم خوبه و مثل همیشه به همون سبک و سیاق همیشگی ادامه میده. جدیدترین شاهکارش هم دیروز توی راه پله در گفتگو با آقای اسدی خلق کرد. آقای اسدی رو به من : می بینید خانوم! با این جمله سازی ها و ژست های بی منطق و احمقانه کل جامعه رو دچار اغتشاش کردن (منظورش شب های برره است) من: البته اینطور که شما می گین هم نیست. به نظرم اگر هم تقلیدی از طرف جامعه باشه مقطعیه. ماندگار نیست. زبان سیال تر از این حرفهاست که با یک سریال اون هم توی یک محدود زمانی کوتاه و مشخص دچار بحران بشه. آقای اسدی: نه خانم. مسئله جدی تر از این حرف هاست. یه سیاستی پشت این کار خوابیده (دارم کم کم به یاد دایی جون ناپلئون می افتم) من: بهرحال به نظر من خیلی هم فراگیر و اپیدمی نشده! گیگیل : هاااااااااااااا ای که گفتی ینی چه!!! من: آقای اسدی: گیگیل هم که طبق معمول: |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 2:9 توسط مان جان |
|
|
این روزها اونقدر سرم شلوغه که حتی فرصت برای سر و کله زدن های همیشگی ام با گیگیل باقی نمی مونه. اون هم انگار این موضوع رو می دونه که زیاد توی دست و پام نمیاد و سرش به کار خودش مشغوله. شب وقتی خسته و کوفته میام خونه یه خرده چپ چپ نگام می کنه ولی هیچی نمیگه. دیشب وقتی رسیدم خونه داشت با باباش تلویزیون نگاه می کرد. تا نشستم و خواستم سر صحبت رو باهاش باز کنم دیدم رفته یه لیوان آب آورده داده دست میگه: حالا اینو بخور بعدا بگو وای گیگیل چخد خسته ام!!!
جالب اینجاست که بچه ام حتی یه بار سراغ بلباگش رو هم گرفت و گفت : مان جان! دیگه توی بلباگم نمی نویسی ؟ و من با کمال شرمندگی مجبور شدم براش توضیح بدم که چند وقتیه ننوشتم. حالا از این حرفا بگذریم. می خوام براتون یکی از شعرهای گیگیل رو که واسه من سروده بخونم!!!! بچه ام کلی قریحه شاعری داره. تازه بعد از اینکه شعر رو سروده و واسه باباش خونده طی یک مراسم باشکوه شعر رو برام اجرا کرد. منظورم از اجرا واقعا اجراست. حالا شعر رو که خوندید می فهمید منظورم از اجرای شعر چیه : شعر گیگیل : مامانش دوست دارم ، خیلی دوست دارم ، من می خوام تو رو بخورم تورو بخورم تورو بخورم! بعد هم که البته حمله می کنند برای خوردن من و ... خلاصه اینجوری |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 13:7 توسط مان جان |
|
|
سلام!
بابت این تاخیر واقعا عذر می خوام . آخه ما دوباره رفته بودیم شمال البته اون واسه دو روزش یعنی ۵ شنبه و جمعه اش بود ولی توی این هفته به قدری سرم شلوغ بود که نتونستم بیام و اینجا بنویسم. گیگیل هم خوبه و طبق معمول به سوزوندن آتیش از هر نوع و به هر طریقی مشغوله. شمال که رفته بودیم با دیدن دریای طوفانی اونقدر شوکه شده بود که تا چند دقیقه اصلا حرف نمی زد. فکر کنم ترسیده بود. بعد به من گفت : مان جان این چشه ؟ گفتم : هوا بارونیه واسه همین دریا توفانی شده. گفت : هنی می خواد ما رو بخوره؟ خلاصه که کلی طول کشید تا گیگیل خان به قول باباش بتونند دریا رو درک کنند. نکته جالب حضور دو تا دایی گیگیل در این سفر بود که باعث شد حسابی به همگی مون خوش بگذره . البته اگر اون بارون بی امون مهلت مون می داد. حالا هم چند روزیه که ذهنش رو حسابی بچه یکی از دوست های من به خودش مشغول کرده. چون بی وقفه گریه می کنه و مادر و پدرش طفلکی ها نمی دونن دیگه چیکار باید بکنن. همه میگن مشکل گوارشی داره. خلاصه که گیگیل دیشب احتمالا بعد از کلی فکر کردن با قیافه ای متفکرانه اومد پیش من و گفت: مان جان! من فهمیدم یسنا رو باید چیکار کنیم تا خوف شه !!! من با تعجب پرسیدم : راست میگی مامانی ؟ چیکار باید بکنیم ؟ گیگیل با اعتماد به نفس کامل : باید من روی دلش راه برم تا همه شیرهایی که خورده از دهنش بیاد بیرون. اون بخت درست میشه!!!!!!!! باباش که داشت لامپ اتاق رو عوض می کرد اونقدر خندید که نزدیک بود بیفته. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 11:14 توسط مان جان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 |
| پیوندها |
|
دوشس کوشا اروند خاطرات لیمویی خرگوشک آهو کوچولو نوشته هایی برای پسرم پرستو حس قشنگ مادری |
|
RSS
|