تبليغاتX
ماجراهای من و گیگیل -
من هنوز زنده هستم!

آره زنده ام و همه چیز به خوبی و خوشی پیش رفت. سر و کله مهمون ها از بعدازظهر پیدا شد و با اینکه مهمونی کوچکی بود دور و برمون حسابی شلوغ شد. گیگیل هم که از دیدن این همه مهمون حسابی ذوق کرده بود در یک فرصت مقتضی خودش رو توی آشپزخونه به من رسوند و گفت مان جان اینا همه باسه من اومدن اینجا ؟ و وقتی من گفتم آره همون جا شروع کرد به رقصیدن و قر دادن که آخ جون موهوم (مهم) شدم.

سر میز شام که نطق غرایی فرمودن در پاسخ به درخواست ما که ازش خواستیم یه چیزی بگه: من خیلی خوشحال دارم که این همه آدم اینجاست. مان جان و باباشم رو هم خیلی خیلی دوست دارم . کاش همه اش تبلد بود ... بعدم که ... مان جان ابل از همه باسه من البیه (الویه) بکش!!!!!!!!!!!

خلاصه شب بسیار خوبی بود همراه با کادوهای فراوان برای گیگیل و کلی بگو و بخند برای بقیه. آقای اسدی برای گیگیل یه شطرنج چوبی بسیار نفیس و گنده خریده بود و آورده بود. دایی جون هم سری کامل وسایل کماندویی. ما هم چند سری کتاب و کلی خرت و پرت های دیگه. مامان مهری هم که بهش یه دست لباس زمستونی خیلی خوشگل داد که گیگیل راه به راه هی تنش کرد و بقول خودش توی اون پخت و مجبور شد دربیاره و باز روز از نو و روزی از نو.

خلاصه که شب شلوغی بود. الان هم که من بالاخره وقت کردم اینارو بنویسم نشسته و مخ زینب خانوم رو که بنده خدا اومده توی کارهای خونه به من کمک کنه می خوره.

جای همگی خالی بود. سال دیگه اگه ... بگذریم ... امیدوارم سال دیگه بتونم توی مهمونی گیگیل همه شماها رو ببینم. بازم میام و از شیطنت های این پسرک براتون تعریف می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 16:11  توسط مان جان |