![]() |
![]() |
|
|
سلام!
راستش این روزها حالم اصلا خوب نیست. برای همین هر بار که اومدم اینجا دیدم کلمات هیچ جفت و جور نمیشن. میدونم که روز جهانی کودک بود و من باید این روز رو به گیگیلم تبریک می گفتم ولی خب! روحیه مناسبی نداشتم و به همون تبریک شفاهی و گردش آخر شب قناعت کردیم. حالا هم چندان خوب نیستم ولی مهم نیست. مهم اینه که این گیگیل خان مدام داره براش اتفاقات خوب می افته و کلی خوشحاله. یکی از ماجراهایی که توی مسافرت مون افتاد و دوست داشتم براتون بگم ماجرای آمپول زدن دختر عمه گیگیل بود. وقتی به مطب رفتیم سارا کوچولو شروع کرد به گریه کردن. ما هم که خوش خیالانه فکر می کردیم این گریه ها در همین حد باقی خواهد ماند با خیال راحت شروع کردیم به نصیحت کردنش که ناگهان این گریه ها تبدیل شد به جیغ های ممتد و کوبیدن پا یا همون لگد به اطراف. البته این آقا گیگیل ما هم یه جورهایی این کاره هستند. چون سال پیش وقتی می خواست آمپول بزنه صندلی یی که روش نشسته بود رو هم با خودش برد به اتاق تزریقات. یعنی نشمینگاه صندلی رو اونقدر محکم گرفت تا به خیال خودش کسی نتونه از روی اون بلندش کنه و ما هم مجبور شدیم هر دو رو با هم ببریم به اتاق. بگذریم. البته بعد از اون دیگه همچین عکس العمل شدیدی رو نشون نداد ولی هر بار که دکتر میریم قبل از اینکه به دکتر بگیم چش شده و مشکلش چیه به دکتره میگه : نیگا کن! اگه می خوای آمپول بدی ما بریم یه دکتر دیده که موهبون باشه. خلاصه که واکنش دختر عمه جان خیلی شدید بود طوری که دیگه خود ما هم ترسیده بودیم. این وسط قیافه گیگیل خیلی دیدن داشت که رنگش پریده بود و بی هدف هی از اینور می دوید اونور از اونور می دوید این ور. خلاصه توی اون هیر و ویر بهش گفتم : مادری آروم بگیر! تو چرا هول شدی بتو که نمی خوان آمپول بزنن! میدونید چی جواب داد؟ همون جور که ایستاده هم سر جاش وول می خورد گفت : مان جان ! من که اصنم نمی ترسم. تو که می دونی من شوجاعم!! پقط هنی تو میگی اینجا دستشویی اش کجاست؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 13:33 توسط مان جان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 |
| پیوندها |
|
دوشس کوشا اروند خاطرات لیمویی خرگوشک آهو کوچولو نوشته هایی برای پسرم پرستو حس قشنگ مادری |
|
RSS
|