تبليغاتX
ماجراهای من و گیگیل -
این روزها که مامان مهری و بابایی گیگیل مهمون ما هستند گیگیل ۵ وعده غذا می خوره :

صبحانه ــ نهار ــ افطار ــ شام ــ سحری. به این ترتیب و به قول باباش به مرحله گرد شدن داره نزدیک میشه. البته بیشتر اوقات بخصوص سحری ها در حد ناخنک زدنه ولی خب بهرحال می خوره.

دیشب برای شام میگو سرخ کردم و قرار شد برای سحر و شام امشب قرمه سبزی درست کنم. تا فهمید قراره سحری قرمه سبزی بخوریم گفت من نمی خوابم!!! و فقط وقتی خوابید که بهش اطمینان دادیم برای سحری بیدارش کنیم. بهش میگم خب فردا ناهار بخور میگه تهنایی نمی چسبه

خلاصه موقع سحر مامان مهری میره تا صداش کنه

مامان مهری: گیگیل! مامانی قربونت برم بلند شو مگه نمی خواستی قرمه سبزی بخوری ؟ الان اذان میگن

گیگیل در اوج خواب : باسه چی می خواین بخورین. من ... منم ...

مامان مهری: نمی خوایم تنهایی بخوریم مادر. بلند شو

گیگیل : قرمه سبزیه خودش به من گفت .... (دوباره خوابیده)

من: آره میدونم. حالا بلند شو مادری اذان رو گفتند

گیگیل باز بین خواب و بیداری: خب بگن. من کوچیکم عیب نداره

من و مامان مهری :

گیگیل با چشم های بسته : چرا ساکتین ؟ هنی رفتین خرمه سزبی (قرمه سبزی) بخورین. من ... من ... (دوباره خوابیده)

خلاصه آخرش ما تصمیم گرفتیم دیگه دست از سرش برداریم و برای فردا ناهار بهش خرمه سزبی بدیم. اما چشم تون روز بد نبینه. مشغول خوردن بودیم که یه دفه دیدیم گیگیل سراسیمه اومد بیرون:

ما در حالیکه همگی مون خشک مون زده : چیه ؟

گیگیل بعد از دیدن ما و اینکه داریم به قول خودش همه اش لپی (دو لپی خودمون) قرمه سبزی می خوریم رو به سقف: ای خدای گشنگ من ! هنی اینا روزه ان ؟ دوسشون نداشته باش . منم ندارم. دل من گشنه مونده اینا همه اش لپی خرمه سزبی می خورن . پقط با من دوست باش خدا. اینارو هم نگا نکن. خداسظی

بعد هم راهشو کشید رفت توی اتاق و گریه همه مون رو درآورد تا دوباره اومد و از این خرمه سزبی لعنتی خورد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 12:28  توسط مان جان |