![]() |
![]() |
|
|
گیگیل توی اتاقشه و من توی آشپزخونه. از همون جا داره با من حرف می زنه: ــ مان جان؟ ــ بله؟ ــ هنی تو میگی من پس کی مهمدس (مهندس) میشم ــ ــ آره دیگه از این شخل بد فضانوردی که بهتره با شنیدن این کلمه خودم رو هراسان به اتاق می رسونم. بله! حدسم درست بود هر چی بالش و متکا توی خونه است روی تخت گیگیل رو هم سوار شده و گیگیل خان در حالیکه به طرز وحشتناکی داره روی بالش ها آونگ می خوره و چارچنگولی دیوار رو چسبیده به این فکر افتاده که فضانوردی خیلی هم خوب نیست. فکرش رو بکنید اگه یه کم دیرتر رسیده بودم خدا میدونه سر این آقای فضانورد مهندس بعد از این چی می اومد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 9:59 توسط مان جان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 |
| پیوندها |
|
دوشس کوشا اروند خاطرات لیمویی خرگوشک آهو کوچولو نوشته هایی برای پسرم پرستو حس قشنگ مادری |
|
RSS
|