تبليغاتX
ماجراهای من و گیگیل -
 صبحش از من پرسیده بود مان جان چرا از بختی (وقتی) که مان مهری اینا رفتن ما نصبه شبا شام نمی خوریم؟

ظهرش توی دفتر کار باباش وقتی می فهمه که قراره امشب باباش با چند تا از دوستاش برن استخر برای خودشیرینی و برای اینکه باباش جان عزیز دل یه وقت اونو جا نذاره جلوی مهمون همکار باباش که دست بر قضا انگار بسیار حزب الهی هم بوده داد می زنه باباش جان! می خوای برم نهارت رو از توی ماشین برات بیارم!!!! تا چند ساعت بعد حال باباش جا نیومده بود.

شبش توی استخر و بعد از آبتنی باباش می بینه گیگیل نیست. طبق معمول اولین جایی که سر می زنه رستوران هتله و می بینه بله!!! آقا نشستن و سفارش همبربر دادند. تازه وقتی باباش رو می بینه به گارسون میگه : بیا! اینم بابام! حالا برو نوشافه هم بیار.

سمیه راست می گفت. با این گیگیل آدم نمی تونه حتی یه روز به خودش بگه امروز چیزی برای نوشتن ندارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 13:18  توسط مان جان |