![]() |
![]() |
|
|
سلام!
بابت این تاخیر واقعا عذر می خوام . آخه ما دوباره رفته بودیم شمال البته اون واسه دو روزش یعنی ۵ شنبه و جمعه اش بود ولی توی این هفته به قدری سرم شلوغ بود که نتونستم بیام و اینجا بنویسم. گیگیل هم خوبه و طبق معمول به سوزوندن آتیش از هر نوع و به هر طریقی مشغوله. شمال که رفته بودیم با دیدن دریای طوفانی اونقدر شوکه شده بود که تا چند دقیقه اصلا حرف نمی زد. فکر کنم ترسیده بود. بعد به من گفت : مان جان این چشه ؟ گفتم : هوا بارونیه واسه همین دریا توفانی شده. گفت : هنی می خواد ما رو بخوره؟ خلاصه که کلی طول کشید تا گیگیل خان به قول باباش بتونند دریا رو درک کنند. نکته جالب حضور دو تا دایی گیگیل در این سفر بود که باعث شد حسابی به همگی مون خوش بگذره . البته اگر اون بارون بی امون مهلت مون می داد. حالا هم چند روزیه که ذهنش رو حسابی بچه یکی از دوست های من به خودش مشغول کرده. چون بی وقفه گریه می کنه و مادر و پدرش طفلکی ها نمی دونن دیگه چیکار باید بکنن. همه میگن مشکل گوارشی داره. خلاصه که گیگیل دیشب احتمالا بعد از کلی فکر کردن با قیافه ای متفکرانه اومد پیش من و گفت: مان جان! من فهمیدم یسنا رو باید چیکار کنیم تا خوف شه !!! من با تعجب پرسیدم : راست میگی مامانی ؟ چیکار باید بکنیم ؟ گیگیل با اعتماد به نفس کامل : باید من روی دلش راه برم تا همه شیرهایی که خورده از دهنش بیاد بیرون. اون بخت درست میشه!!!!!!!! باباش که داشت لامپ اتاق رو عوض می کرد اونقدر خندید که نزدیک بود بیفته. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 11:14 توسط مان جان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 |
| پیوندها |
|
دوشس کوشا اروند خاطرات لیمویی خرگوشک آهو کوچولو نوشته هایی برای پسرم پرستو حس قشنگ مادری |
|
RSS
|