تبليغاتX
ماجراهای من و گیگیل -
این روزها اونقدر سرم شلوغه که حتی فرصت برای سر و کله زدن های همیشگی ام با گیگیل باقی نمی مونه. اون هم انگار این موضوع رو می دونه که زیاد توی دست و پام نمیاد و سرش به کار خودش مشغوله. شب وقتی خسته و کوفته میام خونه یه خرده چپ چپ نگام می کنه ولی هیچی نمیگه. دیشب وقتی رسیدم خونه داشت با باباش تلویزیون نگاه می کرد. تا نشستم و خواستم سر صحبت رو باهاش باز کنم دیدم رفته یه لیوان آب آورده داده دست میگه: حالا اینو بخور بعدا بگو وای گیگیل چخد خسته ام!!!

جالب اینجاست که بچه ام حتی یه بار سراغ بلباگش رو هم گرفت و گفت : مان جان! دیگه توی بلباگم نمی نویسی ؟ و من با کمال شرمندگی مجبور شدم براش توضیح بدم که چند وقتیه ننوشتم.

حالا از این حرفا بگذریم. می خوام براتون یکی از شعرهای گیگیل رو که واسه من سروده بخونم!!!! بچه ام کلی قریحه شاعری داره. تازه بعد از اینکه شعر رو سروده و واسه باباش خونده طی یک مراسم باشکوه شعر رو برام اجرا کرد. منظورم از اجرا واقعا اجراست. حالا شعر رو که خوندید می فهمید منظورم از اجرای شعر چیه :

شعر گیگیل : مامانش دوست دارم ، خیلی دوست دارم ، من می خوام تو رو بخورم تورو بخورم تورو بخورم!

بعد هم که البته حمله می کنند برای خوردن من و ... خلاصه اینجوری

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 13:7  توسط مان جان |