تبليغاتX
ماجراهای من و گیگیل - خداسظی
برای اولین و آخرین بار واسه پست جدید عنوان گذاشتم. اونم یه عنوان غم انگیز.

ما داریم از ایران میریم. این مدت هم گرفتار این پروسه طاقت فرسا بودیم. متاسفم که درست زمانی داریم تهران رو ترک می کنیم که حتی روی کوه های توچالش هم نمیشه شهر رو درست و حسابی دید.

مقصد ما کشور فرانسه است. همون جایی که باباش گیگیل درس خونده و حالا به عنوان استادیار دوباره داریم بر می گردیم اونجا. متاسفم که بیشتر از این نمی تونم توضیح بدم. نمی خوام بیشتر از این ناراحتتون کنم.

می خوام بگم که از اونجا به هزار و یک دلیل وبلاگ نویسی رو ادامه نمیدم. ولی به همگی تون سر می زنم و از اینکه دورادور شاهد شادی ها و خوشبختی هاتون باشم لذت می برم. می دونم که با حضور مجازی شما تحمل غربت آسون تر خواهد بود.

از گیگیل خواستم تا به عنوان خداحافظی یه چیزی بگه تا توی وبلاگ بنویسم.این نامه گیگیله به شما:

سلام! من گیگیلم

ما داریم از خونه مون میریم. هنی از همه جا داریم میریم(منظورش ایرانه) من دوست ندارم بریم بلی (ولی) مان جان میگه مجبوریم.

مان جان گفت باسه شما نامه بنویسم. منم حالا میگم با اینکه شما رو ندیدم البته عسکاتون رو دیدم آهو خیلی خوشگله اروندم جون میده باسه آتیش سوزوندن اما دل منم شاهت (شاید) باسه شما تنگ بشه. مان جان که میگه تنگ میشه . نمی دونم.

مباظب خودتون باشین. خداسظی.

 

به همه تون مدام سر می زنم. امیدوارم که شما هم مارو فراموش نکنید. دیگه بیشتر از این نمی تونم بنویسم. متاسفم. خداحافظ.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 14:21  توسط مان جان |